شاعر: بیدل دهلوی
برگ و سازم جز هجومگریهٔ بیتاب نیست
خانهٔ چشمی که من دارم کم از گرداب نیست
رشتهٔ قانون یأسم از نواهایم مپرس
در گسستن عالمی دارم که در مضراب نیست
تا به ذوق گوهر مقصد توان زد چشمکی
در محیط آرزو یک حلقهٔ گرداب نیست
دست و پا از آستین و دامن آنسو میزنیم
مشرب دیوانگان زندانی آداب نیست
در شبستان سیهبختی ز بس گمگشتهایم
سایهٔ ما نیز بار خاطر مهتاب نیست
زاهدا لاف محبت میزنی هشیار باش
زخم شمشیر است این خمیازهٔ محراب نیست
خار خار بوریا و دلق فقر از دل برآر
آتش است ای خواجه اینها مخمل و سنجاب نیست
دیدهها باز است و اسباب تماشا مغتنم
لیک در ملک خرد جز جنس غفلتیاب نیست
ز اختلاط سخترویان کینه جولان میکند
سنگ و آهن تا به هم ناید شرر بیتاب نیست
حال دل پرسیدهای بیطاقتی آماده باش
شوخی افسانهٔ ما دستگاه خواب نیست
مدعا تحقیق و دل جنس امید، آه از شعور
ما چنان آیینهای داریم کآنجا باب نیست
آنچه میگویند عنقا ای ز خود غافل تویی
گر توانی یافت خود را مطلبی نایاب نیست
شوخی تمثال هستی برنتابد پیکرم
آنقدر خاکم که در آیینهٔ من آب نیست
بیدل آن برق نظرها آنچنان در پرده ماند
غافلان گرم انتظار و محرمان را تاب نیست
زمین
خم تهی گشت و هنوزم جان ز می سیراب نیست
خون تو هست آخر، ای دل، گر شراب ناب نیست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 379
جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست
هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 393
نیست چشمی کز فروغ روی او پر آب نیست
بخل در سرچشمه خورشید عالمتاب نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1248
در حقیقت پرتو منت کم از سیلاب نیست
کلبه تاریک ما را حاجت مهتاب نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1249
سنگ راهی شوق را چون چشم سنگین خواب نیست
راه پیما را براقی چون دل بیتاب نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1250
عالم اسباب غیر از پرده های خواب نیست
دیده بیدار دل بر عالم اسباب نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1251
بیرخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست
چشم مخمل را ز شوق پایبوست خواب نیست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 744
فارسی متن کا ماخذ: گنجور