تا جاندارم گردِ تو میخواهم تاخت
میخواهم سوخت و نیز میخواهم ساخت
تو شاد بزی که نرد عشقت شب و روز
تا من باشم با تو همی خواهم باخت
زمین
مسکین دل من بر آتش عشق گداخت
واندر طلب تو نقد هستی درباخت
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 23
آن عشق مجرد سوی صحرا میتاخت
دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 139
عشق تو در اطراف گیائی میتاخت
مسکین دل من دید نشانش نشناخت
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 363
چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت
درمانش تحمل است و سر پیش انداخت
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 4
ای جان عزیز تن بباید پرداخت
گر با غم عشق و عاشقی خواهی ساخت
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 27
نردِ هوسِ وصال میباید باخت
اسبِ طمعِ محال میباید تاخت
عطارمختارنامهباب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كار تمام بودنشمارهٔ 27
در عشق تو اسبِ جان بسر خواهم تاخت
پروانه صفت پای ز پر خواهم ساخت
عطارمختارنامهباب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوقشمارهٔ 31
زان روز که حسنت علم عشق افراخت
هر چیز که دید پردهٔ روی تو ساخت
عطارمختارنامهباب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسدشمارهٔ 66
فارسی متن کا ماخذ: گنجور