شمع آمد و گفت: کشتهٔ هر روزم
شب میسوزم که انجمن افروزم
گفتم: هوس سوز در افتد به سرم
اکنون باری ز سر درآمد سوزم
زمین
پروانه به شمع گفت: چندی سوزم
شمعش گفتا: سوختنت آموزم
عطارمختارنامهباب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانهشمارهٔ 12
گاه از شادی چو شمع میافروزم
گاهی چو چراغی از غمش میسوزم
عطارمختارنامهباب یازدهم: در آنكه سرّ غیب و روح نه توان گفت و نه توانشمارهٔ 33
آن شب که بود وصال جان افروزم
من جملهٔ شب حیلهگری آموزم
عطارمختارنامهباب چهل و ششم: در معانیی كه تعلّق به صبح داردشمارهٔ 40
فارسی متن کا ماخذ: گنجور