صدری که گلِ طارمِ معنی او رُفت
دُرِّ صدفِ قُلزمِ تقوی او سفت
بودند دو کون سائلان درِ او
و او بود که از جمله سَلُونی او گفت
زمین
دل گوهر سبحه محبت می سفت
وز ساحت جان غبار غفلت می رفت
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 3
بشکافت زمین به سبزه و گل بشکفت
شد در چمن آشکار اسرار نهفت
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 49
مِی خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت
بیمونس و بیرفیق و بیهمدم و جفت
خیامترانههای خیام (صادق هدایت)گردش دوران [56-35]رباعی 47
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت
خیامترانههای خیام (صادق هدایت)راز آفرینش [ 15-1]رباعی 8
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
خیامرباعیاترباعی شمارهٔ 11
این بحرِ وجود آمده بیرون ز نَهُفْت
کس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت
خیامرباعیاترباعی شمارهٔ 14
در خواب بُدَم، مرا خردمندی گفت
کز خواب کسی را گُلِ شادی نشکفت
خیامرباعیاترباعی شمارهٔ 33
زین بحرِ وجود، آمده پیدا ز نهفت
کس نیست که او گوهرِ تحقیق بسُفت
خیامرباعیات خیام به پژوهش سیدعلی میرافضلیرباعیات محتملشمارهٔ 13
چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت
بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت
رودکیرباعیاترباعی شمارهٔ 6
آن را که غمی باشد و بتواند گفت
گر از دل خود بگفت بتواند رفت
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 132
فارسی متن کا ماخذ: گنجور