بیهمدم اگر دمی زنی نقصان است
زیرا که تو را همدم مطلق جان است
چون صبح نیافت همدمی در همه عمر
دم گرچه به صدق میزنی تاوان است
زمین
این نسخه که نزهتگه عقل و جان است
در خوبی او چشم خرد حیران است
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 70
می لعل مذاب است و صراحی کان است
جسم است پیاله و شرابش جان است
خیامرباعیاترباعی شمارهٔ 46
آن راه که راه عالم عرفان است
بر هر گامی هزار دل حیران است
عطارمختارنامهباب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگیشمارهٔ 1
گر از تو مرا کفر و اگر ایمان است
چون از تو به من رسد مرا یکسان است
عطارمختارنامهباب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوقشمارهٔ 11
آن سالکِ گرمرو که نامش جان است
عمری تک زد که مقصدش میدان است
عطارمختارنامهباب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدنشمارهٔ 18
هم بادیهٔ عشق تو بی پایان است
هم درد محبّتِ تو بی درمان است
عطارمختارنامهباب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوقشمارهٔ 19
هر ذات که در تصرّف دوران است
اندر طلب نور یقین حیران است
عطارمختارنامهباب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگیشمارهٔ 2
دردی که مرا در دل بی درمان است
یک ذرّه ز دل کم نشود تا جان است
عطارمختارنامهباب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشقشمارهٔ 21
دل والِه و عقل مست و جان حیران است
وین کار نه کار دل و عقل و جان است
عطارمختارنامهباب یازدهم: در آنكه سرّ غیب و روح نه توان گفت و نه توانشمارهٔ 23
تن از پی کارِ خویش سرگردان است
جان بر سرِ ره منتظر فرمان است
عطارمختارنامهباب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح داردشمارهٔ 34
فارسی متن کا ماخذ: گنجور