ای شمعِ جهان فروز! در هر نفسی
از پرتو تو بسوخت پروانه بسی
این گرمْ دماغی از کجا آوردی
کس گرمْ دماغ تر ندید از تو کسی
زمین
اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی
زیرا که بهر غمیم فریادرسی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1686
ای نفس عجب که با دلم همنفسی
من بندهٔ آن صبح که خندان برسی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1761
در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی
زیرا که به هر غمیم فریاد رسی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1869
دیروز فسون سرد برخواند کسی
او سردتر از فسون خود بود بسی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1881
مادام که در راه هوا و هوسی
از کعبهٔ وصل هردمی باز پسی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1947
نی گفت که پای من به گل بود بسی
ناگاه بریدند سرم در هوسی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1974
ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی
سرمست هوی و پایبند هوسی
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 137
در هجر تو گر دلم گراید به خسی
در بر نگذارمش که سازم هوسی
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 397
ای کرده به من غم تو بیداد بسی
دریاب، که نیست جز تو فریاد رسی
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 152
المنة للّه که نیم هر نفسی
مشغول، چو خلقِ بیخبر، در هوسی
عطارمختارنامهباب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفریدشمارهٔ 27
فارسی متن کا ماخذ: گنجور