شاعر: عطار
درآمد دوش دلدارم به یاری
مرا گفتا بگو تا در چه کاری
حرامت باد اگر بی ما زمانی
برآوردی دمی یا می برآری
چو با ما میتوانی بود هر شب
روا نبود که بی ما شب گذاری
چو با ما غمگساری میتوان کرد
چرا با دیگری غم می گساری
خوشی با دشمن ما در نشستی
نباشد این دلیل دوستداری
بدان میداریم کز عزت خویش
تو را در خاک اندازم به خواری
به تنهاییت بگذارم که تا تو
بمانی تا ابد در بیقراری
چو بشنیدم ز جانان این سخنها
بدو گفتم که دست از جمله داری
ولیکن چون تو یار غمگنانی
مرا از ننگ من برهان به یاری
که گر عطار در هستی بماند
برو گریند عالمیان به زاری
زمین
زهی رویت شکفته لاله زاری
در حسن ترا گل پرده داری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1925
کیم من بیدلی بی اعتباری
غریبی بی نصیبی خاکساری
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 936
برو زاهد به امیدی که داری
که دارم همچو تو امیدواری
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 38
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و نشاط و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2665
به تن این جا به باطن در چه کاری
شکاری میکنی یا تو شکاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2666
اگر یار مرا از من برآری
من او گشتم بگو با او چه داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2686
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و وصال و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2687
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و شراب و عیش آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2688
منم غرقه درون جوی باری
نهانم میخلد در آب خاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2689
چو عشق آمد که جان با من سپاری
چرا زوتر نگویی کآری آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2690
فارسی متن کا ماخذ: گنجور