ترسا بچهای شنگی زین نادره دلداری
زین خوش نمکی شوخی، زین طرفه جگرخواری
از پستهٔ خندانش هرجا که شکر ریزی
در چاه زنخدانش هر جا که نگونساری
از هر سخن تلخش ره یافته بی دینی
وز هر شکن زلفش گمره شده دینداری
دیوانهٔ عشق او هرجا که خردمندی
دردی کش درد او هرجا که طلب کاری
آمد بر پیر ما می در سر و می در بر
پس در بر پیر ما بنشست چو هشیاری
گفتش که بگیر این می، این روی و ریا تا کی
گر نوش کنی یک می، از خود برهی باری
ای همچو یخ افسرده یک لحظه برم بنشین
تا در تو زند آتش ترسا بچه یک باری
بی خویش شو از هستی تا باز نمانی تو
ای چون تو به هر منزل واماندهٔ بسیاری
پیر از سر بی خویشی، می بستد و بیخود شد
در حال پدید آمد در سینهٔ او ناری
کاریش پدید آمد کان پیر نود ساله
بر جست و میان حالی بر بست به زناری
در خواب شد از مستی بیدار شد از هستی
از صومعه بیرون شد بنشست چو خماری
عطار ز کار او در مانده به صد حیرت
هرکس که چنین بیند حیرت بودش آری
زمین
ای سعی نگون، زین دشت، در سر چه هوا داری
کز یک دو تپش با خاک چون آبله همواری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2691
افتاد دل و جانم در فتنه طراری
سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2567
امشب پریان را من تا روز به دلداری
در خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2595
نظاره چه میآیی در حلقه بیداری
گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2596
گر روی بگردانی تو پشت قوی داری
کان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2597
ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
یک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2598
ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
وز روی تو در عالم هر روی به دیواری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2599
گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2600
قد اسکرنی ربی من قهوة مد راری
واستغرقنی الساقی من نائلهالجاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3207
فارسی متن کا ماخذ: گنجور