صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 29

قصیدهٔ شمارهٔ 29

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: انی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

الا ای یوسف قدسی برآی از چاه ظلمانی

به مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی

22

به کنعان بی تو واشوقاه می‌گویند پیوسته

تو گه دل بستهٔ چاهی و گه در بند زندانی

33

تو خوش بنشسته با گرگی و خون آلوده پیراهن

برادر برده از تهمت به پیش پیر کنعانی

44

برو پیراهنی بفرست از معنی سوی کنعان

که تا صد دیده در یک دم شود زان نور نورانی

55

برو بند قفس بشکن که بازان را قفس نبود

تو در بند قفس ماندی چه باز دست سلطانی

66

تو بازی و کله داری نمی‌بینی جهان اکنون

ولی چون بی‌کله گردی به بینی آنچه می‌دانی

77

چو شد ناگاه چشمت باز و دیدی آنچه دانستی

ز خوشی گه به جوش آیی ز شادی گه پر افشانی

88

بدانی کاسمانها و زمین‌ها با چنان قدری

نباشد قطره‌ای در جنب آن دریای روحانی

99

تو آخر در چنین چاهی چرا بنشینی از غفلت

زهی حسرت که خواهد دید جانت زین تن آسانی

1010

هزاران چشم می‌باید که بر کار تو خون گرید

تو خود را با دو روزه عمر همچون گل چه خندانی

1111

شدند انباز چار ارکان که تا تو آمدی پیدا

نه ای تو هیچ کس خود را متاع چار ارکانی

1212

چو ارکان باز بخشندت به انبازی یکدیگر

از آن ترسم که جان تو نیارد تاب عریانی

1313

طریق توست راه شرع و تن در زیر تو مرکب

به مرکب باز استادی چرا مرکب نمی‌رانی

1414

بران مرکب مگر زینجا به مقصد افکنی خود را

که مرکب چون فروماند تو بی‌مرکب فرومانی

1515

تو را در راه یک یک دم چو معراجی است سوی حق

ز یک یک پایه‌ای برتر گذر می‌کن چو بتوانی

1616

گرفتم در بهشت نسیه نتوانی رسیدن تو

سزد خود را ازین دوزخ که نقد توست برهانی

1717

چه خواهی کرد زندانی بمانده پای در غفلت

گهی در آتش حرص و گهی در آب شهوانی

1818

زمانی آز دنیاوی زمانی حرص افزونی

زمانی رسم سگ طبعی زمانی شر شیطانی

1919

گرفتار بلا ماندی میان این همه دشمن

نه یک همدرد صاحبدل نه یک همراز ربانی

2020

میان خلط و خون مانده چه می‌کوشی درین گلخن

بگو تا چون کنیم آخر درین گلخن نگهبانی

2121

همه کروبیان عرش دایم در شکر خوردن

دهان ما پر آب گرم و کار ما مگس‌رانی

2222

برو چون مرد ره بگذر ز دنیا و ز عقبی هم

که تا جانت شود پر نور از انوار یزدانی

2323

از آن بفروختند اصحاب دل دنیا به ملک دین

که خود را سود می‌دیدند در بازار ارزانی

2424

درین عالم برستند از غم بیهودهٔ دنیا

در آن عالم شدند آزاد از درد و پشیمانی

2525

چو زین بیع و شری رستند برستند از غم دو جهان

شری و بیع زین‌سان کن اگر تو هم از ایشانی

2626

چنان بی‌خود شدند از خود که اندر وادی وحدت

یکی مست اناالحق گشت و دیگر غرق سبحانی

2727

اگر خواهی که تو بی‌خود همه چیزی یکی بینی

تویی آن پرده اندر ره مگر کین پرده بدرانی

2828

اگر در بند این رازی به کلی پی ببر از خود

که نتوانی سوی این راز پی‌بردن به آسانی

2929

چو تو در بند صد چیزی خدا را بنده چون باشی

که تو در بند هرچیزی که هستی بندهٔ آنی

3030

چو تو چیزی نمی‌دانی که باشد دستگیر تو

چرا بس ناخوشت آید گرت گویند نادانی

3131

چو می‌دانی که هر ساعت توانی یافت ملکی نو

اگر مشتاق آن ملکی چرا بر خود نمی‌خوانی

3232

اگر کوهی و گر کاهی نخواهی ماند در دنیا

پس از اندیشه‌های بد دل و جان را چه رنجانی

3333

اگر چه هیچ باقی نیست از خوشی این عالم

ولی خون خور که باقی نیست کار عالم فانی

3434

چو مرگ از راه جان آید نه از راه حواس تو

ز خوف مرگ نتوان رست اگر در جوف سندانی

3535

سپند چشم بد تا چند سوزی هر زمان خود را

که اندر چشم عزراییل کم از یک سپندانی

3636

برو راه ریاضت گیر تا کی پروری خود را

که بردی آب روی خویش تا در بند این نانی

3737

به گرد این عمل داران مگرد ار علم دین‌داری

که مشتی مردم دیوند این دیوان دیوانی

3838

برو پی‌بر پی صدر جهان نه تا مگر مرکب

ازین دریای مغرق بو که همچو خضر بجهانی

3939

چو یونان آب بگرفته است خاک راه یثرب شو

که یک چشمان این راهند ره بینان یونانی

4040

دلا تا کی در آویزی گهر از گردن خوکان

برو انگشت بر لب نه که در انگشت رحمانی

4141

خداوندا درین وادی از آن سرگشته می‌پویم

که دری گم شده است از من درین دریای ظلمانی

4242

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سویی و آورد تاوانی

4343

چو اشتر را نیافت از غم بخفت اندر کنار ره

دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی

4444

به آخر چون بشد شب او بجست از جای دل پر غم

برآمد گوی مه ناگه ز روی چرخ چوگانی

4545

به نور ماه اشتر دید اندر راه استاده

از آن شادی بسی بگریست همچون ابر نیسانی

4646

رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت

که هم نوری و نیکویی و هم زیبا و تابانی

4747

نتابد در هزاران سال ماهی چون تو در عالم

به هر وجهی که گویم شرح تو صد باره چندانی

4848

خداوندا درین وادی برافراز از کرم ماهی

مگر گم‌کردهٔ خود بازیابد عقل انسانی

4949

حدیث اشتری گم کرده اندر وصف کی گنجد

بدان اسرار این معنی اگر مرد سخن دانی

5050

خداوندا به حق آنکه می‌داری تو او را دوست

که این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی

5151

به جان او رسان نوری که برهد زین همه شبهت

دلش را آشکارا کن همه اسرار پنهانی

5252

خدایا جانم آنگه خواه کاندر سجده‌گه باشم

ز گریه کرده خونین روی و خاک‌آلوده پیشانی

5353

چو جان بندهٔ خود را کنی آزاد ازین زندان

به پیش نور آن حضرت حضوری دارش ارزانی

5454

دل عطار عمری شد که امیدی همی دارد

کجا زیبد ز فضل تو گرش نومید گردانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای حلقهٔ درگاه تو هفت آسمان سبحانه

وی از تو هم پر هم تهی هر دو جهان سبحانه

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 28

اگلی نظم

گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمی

شک نبودی کان سخن بر خلق کمتر گویمی

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 30

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی

ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1963

به دل دارم چو شمع از شعله‌های آه سامانی

مرتب کرده‌ام از مصرع برجسته دیوانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2761

به عزم بسملم تیغ‌ که دارد میل عریانی

که در خونم قیامت می‌کند ناز گل افشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2763

تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانی

خجل کرد آخر از روی جنونم بی‌گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2764

تنش را پیرهن چون‌گل دمید افسون عریانی

قبای لاله‌گون افزود بر رنگش درخشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2765

در آن محفل ‌که الفت قابل زانوست پیشانی

گریبان دامنیها دارد و دامن گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2766

ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی

جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2769

ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی

توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2771

شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی

سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2772

قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی

به طبع آرزویم‌، تر دماغی کرده توفانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2774

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور