Toggle stanza 1
یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است
1

یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است

در هاله آغوش، چو ماهت نگرفته است

2

مغرور از آنی که چو خود عربده‌جویی

تیغ ستم از دست نگاهت نگرفته است

3

زان خنده زنی بر من بی‌ برگ که هرگز

آتش نفسی نبض گیاهت نگرفته است

4

در باغ جهان شاخ گلی نیست که صد دست

سرمشق شکستن ز کلاهت نگرفته است

5

چشم سیهی نیست که خواباندن شمشیر

تعلیم ز مژگان سیاهت نگرفته است

6

سیب ذقنی نیست درین باغ که صد بار

گلگونه رنگ از رخ ماهت نگرفته است

7

آخر که رسد در تو، که دل‌های سبکسیر

دامن به سبکدستی آهت نگرفته است

8

رحمی به سیه روزی ما سوختگان کن

تا زنگ خط آیینه ماهت نگرفته است

9

برگرد به میخانه ازین توبه ناقص

تا پیر خرابات به راهت نگرفته است!

10

آن کس که زند خنده به بیهوشی صائب

پیمانه‌ای از دست نگاهت نگرفته است

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…