غزل شمارهٔ 2160
Toggle stanza 1یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است
11
یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است
در هاله آغوش، چو ماهت نگرفته است
22
مغرور از آنی که چو خود عربدهجویی
تیغ ستم از دست نگاهت نگرفته است
33
زان خنده زنی بر من بی برگ که هرگز
آتش نفسی نبض گیاهت نگرفته است
44
در باغ جهان شاخ گلی نیست که صد دست
سرمشق شکستن ز کلاهت نگرفته است
55
چشم سیهی نیست که خواباندن شمشیر
تعلیم ز مژگان سیاهت نگرفته است
66
سیب ذقنی نیست درین باغ که صد بار
گلگونه رنگ از رخ ماهت نگرفته است
77
آخر که رسد در تو، که دلهای سبکسیر
دامن به سبکدستی آهت نگرفته است
88
رحمی به سیه روزی ما سوختگان کن
تا زنگ خط آیینه ماهت نگرفته است
99
برگرد به میخانه ازین توبه ناقص
تا پیر خرابات به راهت نگرفته است!
1010
آن کس که زند خنده به بیهوشی صائب
پیمانهای از دست نگاهت نگرفته است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

