غزل شمارهٔ 2159
Toggle stanza 1از شش جهتم همچو شرر سنگ گرفته است
11
از شش جهتم همچو شرر سنگ گرفته است
این بار جنون سخت به من تنگ گرفته است
22
در پنجه شیرست رگ و ریشه جانم
تا شانه سر زلف تو در چنگ گرفته است
33
زان چهره گلرنگ خط سبز دمیده است؟
یا آینه بینش من زنگ گرفته است
44
ایام حیاتم شب قدرست سراسر
تا دل ز من آن طره شبرنگ گرفته است
55
خون می خلدم در جگر از رشک چو نشتر
تیغ تو ز خون که دگر رنگ گرفته است؟
66
چون گوشه نگیرم ز عزیزان، که مکرر
از آب گهر آینه ام زنگ گرفته است
77
تاب سخن سخت ز معشوق ندارد
صائب که مکرر ز هوا سنگ گرفته است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

