غزل شمارهٔ 5075
Toggle stanza 1رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش
آبی است آبرو که نیاید به جوی باز
از تشنگی بسوز ومریز آبروی خویش
هرکس که همچو صبح نفس راشمرده زد
پرنور کرد عالمی ازگفتگوی خویش
بیدار شو به چشم تأمل نظاره کن
هر صبحدم درآینه حشر روی خویش
صرصر به گرد من نرسد درگذشتگی
دلبستگی چو غنچه ندارم به بوی خویش
زین بیش بحر را نتوان انتظار داد
چون سنگ می زنیم به قلب سبوی خویش
فردا چو برق از آتش سوزان گذر کند
امروز هرکه بگذرد از آرزوی خویش
صائب نصیب دشمن خونخوار ماشود
طرفی که بسته ایم ز جام و سبوی خویش
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش
در راه دل سبیل کنم آبروی خویش
UrfiGhazaliyatغزل شمارهٔ 406
افغان که بعد صد طلب و جستجوی خویش
پر خون برم ز چشمهٔ حیوان سبوی خویش
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 353
سیرآب در محیط شدم ز آبروی خویش
در پای خم ز دست ندادم سبوی خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5076
Sources
Persian text source: Ganjoor

