غزل شمارهٔ 5075
Toggle stanza 1رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
11
رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش
22
آبی است آبرو که نیاید به جوی باز
از تشنگی بسوز ومریز آبروی خویش
33
هرکس که همچو صبح نفس راشمرده زد
پرنور کرد عالمی ازگفتگوی خویش
44
بیدار شو به چشم تأمل نظاره کن
هر صبحدم درآینه حشر روی خویش
55
صرصر به گرد من نرسد درگذشتگی
دلبستگی چو غنچه ندارم به بوی خویش
66
زین بیش بحر را نتوان انتظار داد
چون سنگ می زنیم به قلب سبوی خویش
77
فردا چو برق از آتش سوزان گذر کند
امروز هرکه بگذرد از آرزوی خویش
88
صائب نصیب دشمن خونخوار ماشود
طرفی که بسته ایم ز جام و سبوی خویش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

