غزل شمارهٔ 406
Toggle stanza 1رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش
11
رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش
در راه دل سبیل کنم آبروی خویش
22
بر عافیت چه ناز کنم گر برآورم
خود را به عادت غم و غم را به خوی خویش
33
شد عمرها که برده ای از خویشتن مرا
بازآورم که سوختم از آرزوی خویش
44
خود را چنان ز هجر تو گم کرده ام که هست
مشکل تر از سراغ توام جست و جوی خویش
55
تا مست گفتگوی تو گشتم، ز همدمان
بیگانه وار می شنوم گفتگوی خویش
66
این جنس گریه، عرفی، ز اعجاز برترست
دریا گره نکرده کسی در گلوی خویش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5075
سیرآب در محیط شدم ز آبروی خویش
در پای خم ز دست ندادم سبوی خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5076
افغان که بعد صد طلب و جستجوی خویش
پر خون برم ز چشمهٔ حیوان سبوی خویش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 353
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

