غزل شمارهٔ 405
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1در دل شکنی آفت صرف است نگاهش
11
در دل شکنی آفت صرف است نگاهش
طفلی که پدر می شکند طرف کلاهش
22
طاعت بر دنیا چه تمتع برد از تخت
کز فرّ هما دور بود تارک شاهش
33
ما لشکر عشقیم که تسخیر دو عالم
چون آب فرو می چکد از تیغ سپاهش
44
ره بر مه کنعان نکند خجلت بهتان
تا رو به ره شکر کند محنت جاهش
55
شاید که به آلایش دامانش نگیرند
مستی که به دامن نگرد طرف کلاهش
66
از جور فلک داغ نگردد دل عشاق
این باغچه پروردهٔ برق است گیاهش
77
سهل است که از ناصیه اش نور بتابد
عرفی که در عشق بود ناصیه گاهش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

