غزل شمارهٔ 404
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1گر چشانی به ملک چاشنی صحبت خویش
11
گر چشانی به ملک چاشنی صحبت خویش
جام ِمی گیرد و بر باد دهد عصمت خویش
22
چون به خونریز خودم ساخته ای تشنه کنون
تو هم این لطف بکن تا بکشم منت خویش
33
کشتهٔ ناز کحا، کشتهٔ شمشیر کجا
چون ننازند شهیدان تو بر حالت خویش
44
تا دگر جای به دل ها نکند از غیرت
یا رب آگاه شود درد تو از لذت خویش
55
نه ز مهر آمدی ام بر سر بالین، دم نزع
حیف باشد که گذاری به دلم حسرت خویش
66
دهن خویش ببوسند و لب خود بمکند
چون در اندیشه ببینند بتان صورت خویش
77
عرفی از یاد می وصل برد هوش خرد
بس که بی یار دلم تنگ شد از صحبت خویش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

