غزل شمارهٔ 406
Toggle stanza 1رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش
رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش
در راه دل سبیل کنم آبروی خویش
بر عافیت چه ناز کنم گر برآورم
خود را به عادت غم و غم را به خوی خویش
شد عمرها که برده ای از خویشتن مرا
بازآورم که سوختم از آرزوی خویش
خود را چنان ز هجر تو گم کرده ام که هست
مشکل تر از سراغ توام جست و جوی خویش
تا مست گفتگوی تو گشتم، ز همدمان
بیگانه وار می شنوم گفتگوی خویش
این جنس گریه، عرفی، ز اعجاز برترست
دریا گره نکرده کسی در گلوی خویش
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
رستم کسی بود که برآید به خوی خویش
در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش
SaibDivan-e Ashʿarغزلیاتغزل شمارهٔ 5075
سیرآب در محیط شدم ز آبروی خویش
در پای خم ز دست ندادم سبوی خویش
SaibDivan-e Ashʿarغزلیاتغزل شمارهٔ 5076
افغان که بعد صد طلب و جستجوی خویش
پر خون برم ز چشمهٔ حیوان سبوی خویش
Naziri NishapuriDivan-e Ashʿarغزلیاتغزل شمارهٔ 353
Audio
Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.
Sources
Persian text source: Ganjoor
Conversation
Reader comments
Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

