غزل شمارهٔ 5074
Toggle stanza 1حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش
حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش
آیینه راخبر نبود از صفای خویش
چون شمع تا به خلوت او راه برده ام
صد بار دیده ام سر خود زیر پای خویش
آمیخته است مستی و مستوریم به هم
افکنده ام به گردن مینا ردای خویش
ازهاله مه به حلقه ماتم نشسته است
شرمنده است پیش رخش از صفای خویش
ازبس که دل زدیدنت از جای رفته است
تا روز باز خواست نیاید به جای خویش
از بس به کار ماگره افکنده اند خلق
پهلو تهی کنیم ز بند قبای خویش
تا چند پاسبانی عیب نهان کنم ؟
یکبار پرده می کشم از عیبهای خویش
رفتم که حلقه بردر بیگانگی زنم
شاید به این وسیله شوم آشنای خویش
صائب مقیم گلشن فردوس گشته ام
تا محو کرده ام به رضایش رضای خویش
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویش
بیچاره من اسیر دل مبتلای خویش
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1203
کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویش
ای ناخدای ترس بترس از خدای خویش
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 503
ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش
با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
SaadiMawaʿizGhazaliyatغزل شمارهٔ 38
از ترک مدعاست دل من به جای خویش
آسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5071
از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش
آتش زنم به محفل و باشم به جای خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5072
تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش
چون گردباد محو کنم نقش پای خویش
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5073
Sources
Persian text source: Ganjoor

