غزل شمارهٔ 1961
Toggle stanza 1عارف به اختیار خود از سر گذشته است
11
عارف به اختیار خود از سر گذشته است
این رشته ناگسسته ز گوهر گذشته است
22
از ترکتاز حادثه، صحرای سینه ام
کشتی است بی حصار که لشکر گذشته است
33
گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال
از جویبار ساقی کوثر گذشته است
44
یک دل به جان رساند من دردمند را
از بار دل چها به صنوبر گذشته است
55
فریاد می کند خط و خالت که کلک صنع
بر صفحه رخ تو مکرر گذشته است
66
دل با صفا ز علم و هنر صلح کرده است
آیینه من از سر جوهر گذشته است
77
آسوده باش ای فلک از انتقام ما
کاین شیر از شکاری لاغر گذشته است
88
فرداست استخوان تنش توتیا شده است
بر روی خاک هر که بلنگر گذشته است
99
تکرار را به طوطی نوحرف داده است
صائب ز گفتگوی مکرر گذشته است
Audio
Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.
Sources
Persian text source: Ganjoor
Conversation
Reader comments
Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.
Loading…

