Toggle stanza 1
عارف به اختیار خود از سر گذشته است
1

عارف به اختیار خود از سر گذشته است

این رشته ناگسسته ز گوهر گذشته است

2

از ترکتاز حادثه، صحرای سینه ام

کشتی است بی حصار که لشکر گذشته است

3

گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال

از جویبار ساقی کوثر گذشته است

4

یک دل به جان رساند من دردمند را

از بار دل چها به صنوبر گذشته است

5

فریاد می کند خط و خالت که کلک صنع

بر صفحه رخ تو مکرر گذشته است

6

دل با صفا ز علم و هنر صلح کرده است

آیینه من از سر جوهر گذشته است

7

آسوده باش ای فلک از انتقام ما

کاین شیر از شکاری لاغر گذشته است

8

فرداست استخوان تنش توتیا شده است

بر روی خاک هر که بلنگر گذشته است

9

تکرار را به طوطی نوحرف داده است

صائب ز گفتگوی مکرر گذشته است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور