Toggle stanza 1
یک دل هزار زخم نمایان نداشته است
1

یک دل هزار زخم نمایان نداشته است

یک گل زمین هزار خیابان نداشته است

2

کنعان ز آب دیده یعقوب شد خراب

ابر سفید این همه باران نداشته است

3

جز روی او که در عرق شرم غوطه زد

یک برگ گل هزار نگهبان نداشته است

4

بر عندلیب زمزمه عشق تهمت است

عاشق دماغ سیر گلستان نداشته است

5

خود را چنان که هست تماشا نکرده است

هر دلبری که عاشق حیران نداشته است

6

خوان سپهر و سفره خاک و بساط دهر

پیش از ظهور عشق نمکدان نداشته است

7

خواهی شوی عزیز، ز چاه وطن برآی

یوسف بهای آب به کنعان نداشته است

8

صد جان بهای بوسه طلب می کنی ز خلق

دیگر مگر کسی لب خندان نداشته است؟

9

صائب اگر چه قلزم عشق آرمیده نیست

در هیچ عهد این همه طوفان نداشته است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور