غزل شمارهٔ 352
Toggle stanza 1چو با ما یار ما امروز جفتست
11
چو با ما یار ما امروز جفتست
بگویم آنچ هرگز کس نگفتهست
22
همه مستند این جا محرمانند
میندیش از کسی غماز خفتهست
33
خزان خفت و بهاران گشت بیدار
نمیبینی درخت و گل شکفتهست
44
اگر یک روز باقی باشد از دی
زمین لب بسته است و گل نهفتهست
55
هلا در خواب کن اوباش تن را
که گوهرهای جانی جمله سفتهست
66
خمش کن زردهی زان در نیابی
وگر محرم شوی بستان که مفتست
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
نشاید گفتن آنکس را دلی هست
که ندهد بر چنین صورت دل از دست
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 42
مرا گویند با دشمن برآویز
گرت چالاکی و مردانگی هست
SaadiMawaʿizQitʿatشمارهٔ 14
عراقی بار دیگر توبه بشکست
ز جام عشق شد شیدا و سرمست
IraqiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 12
پسر گفتش اگر جاهم حرامست
بگو تا جامِ جم باری کدامست
AttarIlahi-namehبخش دوازدهمالمقالة الثانی عشر
وشاقی اعجمی با دشنه در دست
به خون آلوده دست و زلف چون شست
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 68
خراباتی است پر رندان سرمست
ز سر مستی همه نه نیست و نه هست
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 96
ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست
که خواب از چشم او شبنم فرو شست
Allama IqbalPayam-e Mashriqلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 110

