غزل شمارهٔ 353
Poet: Rumi
Toggle stanza 1زهی می کاندر آن دستست هیهات
11
زهی می کاندر آن دستست هیهات
که عقل کل بدو مستست هیهات
22
بر آن بالا برد دل را که آن جا
سر نیزه زحل پستست هیهات
33
هر آن کو گشت بیخویش اندر این بزم
ز خویش و اقربا رستهست هیهات
44
چو عنقا برپرد بر ذروه قاف
که پیشش که کمربستهست هیهات
55
عجایب بین که شیشه ناشکسته
هزاران دست و پا خستهست هیهات
66
مرا گویی که صبر آهستهتر ران
چه جای صبر و آهستهست هیهات
77
بده آن پیر را جامی و بنشان
که این جا پیر بایستهست هیهات
88
خصوصا جان پیریها که عقلست
که خوش مغزست و شایستهست هیهات
99
از آن باغ و ریاض بینهایت
همه عالم چو گلدستهست هیهات
1010
چو گلدستهست پوسیده شود زود
به دشتی رو کز او رستهست هیهات
1111
میی درکش به نام دلربایی
که بس زیبا و برجستهست هیهات
1212
ز بس خونها که او دارد به گردن
خرد را طوق بسکستهست هیهات
1313
شکنهایی که دارد طره او
بهای مشک بشکستهست هیهات
1414
خمش کردم خموشانه به من ده
که دل را گفت پیوستهست هیهات

