غزل شمارهٔ 5740

شاعر: صائب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: انم

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 6

صنف: غزل

Toggle stanza 1
ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
1

ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم

فتاده است تزلزل به چار ارکانم

2

شده است نقد قیامت مرا ز پیریها

عصا صراط من و عینک است میزانم

3

اگر نه صبح قیامت بود سفیدی موی

چرا چو انجم از افلاک، ریخت دندانم

4

شده است موی سرم تا سفید از پیری

چو شمع صبح به نور حیات لرزانم

5

ز ضعف تن به زمین نقش بسته‌ام چو غبار

به دست و دوش نسیم صباست جولانم

6

نمی گزم لب نانی ز سست مغزیها

خمیر مایهٔ حسرت شده است دندانم

7

قرار نیست مرا همچو گوی بی سر و پا

اگر چه قامت چون تیر گشت چوگانم

8

دوام زندگی من نه از تنومندی است

ز ناتوانی بر لب نمی‌رسد جانم

9

زیاد مرگ همان غافله ز دل سیهی

شده است قامت خم گشته طاق نسیانم

10

به حرف و صوت سرآمد حیات من صائب

نهشت باد خزان برگی از گلستانم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور