غزل شمارهٔ 1457

Toggle stanza 1
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
1

نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم

پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟

2

نظر به روی تو کرده دو دیده حیران شد

تو رفتی از نظر و من هنوز حیرانم

3

گمان مبر که گذارم ز دست دامن تو

اگر چه از دو جهان آستین برافشانم

4

چنان مقابل تو باد عاشقی در سر

همی روم که به شمشیر رو نگردانم

5

گر، ای سوار، کمان در کشی به کشتن من

سپر ز دیده بود گاه تیر بارانم

6

دریده پرده دل تیر غمزه تو، چنانک

شکاف گشت همه رازهای پنهانم

7

به صبر گفتم «یک لحظه مونس من باش »

جواب داد که «از هجر نیست درمانم »

8

کرشمه تو و جور رقیب و درد فراق

بدین صفت من بیچاره زیست نتوانم

9

خوش آن زمان که حریف معاشران بودم

فراغ شاهد و می بود و برگ بستانم

10

ندانم آن همه هم‌صحبتان کجا رفتند؟

که هیچ بار نیامد خبر از ایشانم

11

کنون ز دولت عشقت امید خسرو نیست

که بیش جمع شود خاطر پریشانم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور