غزل شمارهٔ 1457
Poet: Amir Khusrau Dehlavi
Toggle stanza 1نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟
نظر به روی تو کرده دو دیده حیران شد
تو رفتی از نظر و من هنوز حیرانم
گمان مبر که گذارم ز دست دامن تو
اگر چه از دو جهان آستین برافشانم
چنان مقابل تو باد عاشقی در سر
همی روم که به شمشیر رو نگردانم
گر، ای سوار، کمان در کشی به کشتن من
سپر ز دیده بود گاه تیر بارانم
دریده پرده دل تیر غمزه تو، چنانک
شکاف گشت همه رازهای پنهانم
به صبر گفتم «یک لحظه مونس من باش »
جواب داد که «از هجر نیست درمانم »
کرشمه تو و جور رقیب و درد فراق
بدین صفت من بیچاره زیست نتوانم
خوش آن زمان که حریف معاشران بودم
فراغ شاهد و می بود و برگ بستانم
ندانم آن همه همصحبتان کجا رفتند؟
که هیچ بار نیامد خبر از ایشانم
کنون ز دولت عشقت امید خسرو نیست
که بیش جمع شود خاطر پریشانم
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 2260
خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
به خواب دوش که را دیدهام نمیدانم
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 1740
همه کس را عقلِ خود به کمال نماید و فرزندِ خود به جمال.
یکی یهود و مسلمان، نزاع میکردند
SaadiGolestanباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 30
اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم
عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5738
بس است روی دلی مشت استخوان مرا
ز چشم شیر فتد برق در نیستانم
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5739
ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
فتاده است تزلزل به چار ارکانم
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5740
Sources
Persian text source: Ganjoor

