غزل شمارهٔ 5740
Poet: Saib
Toggle stanza 1ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
فتاده است تزلزل به چار ارکانم
شده است نقد قیامت مرا ز پیریها
عصا صراط من و عینک است میزانم
اگر نه صبح قیامت بود سفیدی موی
چرا چو انجم از افلاک، ریخت دندانم
شده است موی سرم تا سفید از پیری
چو شمع صبح به نور حیات لرزانم
ز ضعف تن به زمین نقش بستهام چو غبار
به دست و دوش نسیم صباست جولانم
نمی گزم لب نانی ز سست مغزیها
خمیر مایهٔ حسرت شده است دندانم
قرار نیست مرا همچو گوی بی سر و پا
اگر چه قامت چون تیر گشت چوگانم
دوام زندگی من نه از تنومندی است
ز ناتوانی بر لب نمیرسد جانم
زیاد مرگ همان غافله ز دل سیهی
شده است قامت خم گشته طاق نسیانم
به حرف و صوت سرآمد حیات من صائب
نهشت باد خزان برگی از گلستانم
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1457
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 2260
خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
به خواب دوش که را دیدهام نمیدانم
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 1740
همه کس را عقلِ خود به کمال نماید و فرزندِ خود به جمال.
یکی یهود و مسلمان، نزاع میکردند
SaadiGolestanباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 30
اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم
عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5738
بس است روی دلی مشت استخوان مرا
ز چشم شیر فتد برق در نیستانم
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 5739
Sources
Persian text source: Ganjoor

