غزل شمارهٔ 1740
شاعر: رومی
Toggle stanza 1خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
11
خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
به خواب دوش که را دیدهام نمیدانم
22
ز خوشدلی و طرب در جهان نمیگنجم
ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم
33
درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی
کز این شکوفه و گل حسرت گلستانم
44
همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش
کشد کنون کف شادی به خویش دامانم
55
ز بامداد کسی غلملیج می کندم
گزاف نیست که من ناشتاب خندانم
66
ترانهها ز من آموزد این نفس زهره
هزار زهره غلام دماغ سکرانم
77
شکرلبی لب ما را به گاه شیرین کرد
که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم
88
صلا که قامت چون سرو او صلا درداد
که من نماز شما را لطیف ارکانم
99
صلا که فاتحه قفلهای بسته منم
بدان چو فاتحه تان در نماز می خوانم
1010
به دار ملک ملاحت لبش چو غماز است
که بنگرید نصیب مرا که دربانم
1111
چنانک پیش جنونم عقول حیرانند
من از فسردگی این عقول حیرانم
1212
فسرده ماند یخی که به زیر سایه بود
ندید شعشعه آفتاب رخشانم
1313
تبسم خوش خورشید هر یخی که بدید
سبال مالد و گوید که آب حیوانم
1414
بیار ناطق کلی بگو تو باقی را
ز گفتنم برهان من خموش برهانم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1457
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2260
همه کس را عقلِ خود به کمال نماید و فرزندِ خود به جمال.
یکی یهود و مسلمان، نزاع میکردند
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 30
اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم
عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5738
بس است روی دلی مشت استخوان مرا
ز چشم شیر فتد برق در نیستانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5739
ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
فتاده است تزلزل به چار ارکانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5740

