غزل شمارهٔ 2260
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1برون دل نتوان یافت گرد جولانم
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم
زهی تصرف وحشت که چون پر طاووس
به جوش آینه خفتن نکرد حیرانم
تحیرم، تپشم، برق نالهام، داغم
چو درد عشق به چندین لباس عریانم
حساب کسوتم از دستگاه عجز مپرس
هواست نیم نفس تکمهٔ گریبانم
چو دشت دعوی آزادیام جنون دارد
ز دست خاک رهایی نچیده دامانم
نداشت خاتم دیگر نگین عافیتی
به روی آبله کندند نام جولانم
چو صبح اگر همه پروازم از فلک گذرد
چه ممکنست برون قفس پرافشانم
هزار رنگ چو طاووس سوختم اما
نکرد شعله ز بیروغنی چراغانم
نفس متاع سزاوار خودفروشی نیست
چو صبح دامن من چیده است دکانم
تأمل ازگره هستیام گشود عدم
نگه به خاک چکید از فشار مژگانم
دماغ نشئهٔ تحقیق اگر رسا گردد
برون ز خویش روم آنقدر که نتوانم
بساط بند تعلق نچیدهام بیدل
به غیر نالهٔ من نیست در نیستانم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم
پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1457
خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
به خواب دوش که را دیدهام نمیدانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1740
همه کس را عقلِ خود به کمال نماید و فرزندِ خود به جمال.
یکی یهود و مسلمان، نزاع میکردند
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 30
اگر چه نیک نیم در پناه نیکانم
عجب که تشنه بمانم، سفال ریحانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5738
بس است روی دلی مشت استخوان مرا
ز چشم شیر فتد برق در نیستانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5739
ز رعشه رفته برون دست و پا ز فرمانم
فتاده است تزلزل به چار ارکانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5740
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

