غزل شمارهٔ 541
شاعر: صائب
Toggle stanza 1وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را
11
وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را
که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را
22
کار موقوف به وقت است که چون وقت رسید
خوابی از بند رهانید مه کنعان را
33
اشک اگر پای شفاعت نگذارد به میان
که جدا می کند از هم دو صف مژگان را؟
44
به که ارباب شفاعت به سر خویش زنند
نکهت منت اگر هست گل احسان را
55
گر شود دولت بیدار مساعد روزی
صائب آن نیست فراموش کند یاران را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 9
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 17
ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 3
تا به کی معبچه ی می نوش و بیارا ایمان را
تا به کی پیش بری لعمه ی شادروان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 19
تازه دارد دل من خار و خس مژگان را
این سفالی است که سیراب کند ریحان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 542
مژه مانع نشود اشک سبک جولان را
دامن بحر به فرمان نبود مرجان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 543
میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را
چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 544

