غزل شمارهٔ 543
Toggle stanza 1مژه مانع نشود اشک سبک جولان را
11
مژه مانع نشود اشک سبک جولان را
دامن بحر به فرمان نبود مرجان را
22
سرکشی لازم حسن است در ایام وصال
کعبه در موسم حج جمع کند دامان را
33
رخنه برق، هم از ابر به هم می آید
گریه هموار کند زخم لب خندان را
44
چین به پیشانی چون آینه خویش مزن
تنگ بر طوطی خوش حرف مکن میدان را
55
آنچه بر روی من از سکه سیلی رفته است
به زر قلب، بدل چون نکنم اخوان را؟
66
میزبانی که بدآموز تکلف باشد
می کند زود گران بر دل خود مهمان را
77
حکمت خشک اگر راهنما می گردید
غوطه در بحر نمی داد فلک یونان را
88
می کشد بیش ستم هر که به ایمان علم است
که به سبابه رسد زخم فزون دندان را
99
طشتش از بام محال است نیفتد صائب
هر که بر خاک چو خورشید کشد دامان را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 9
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 17
ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 3
تا به کی معبچه ی می نوش و بیارا ایمان را
تا به کی پیش بری لعمه ی شادروان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 19
وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را
که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 541
تازه دارد دل من خار و خس مژگان را
این سفالی است که سیراب کند ریحان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 542
میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را
چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 544

