غزل شمارهٔ 542
Toggle stanza 1تازه دارد دل من خار و خس مژگان را
11
تازه دارد دل من خار و خس مژگان را
این سفالی است که سیراب کند ریحان را
22
پاس دل دار که تا دانه نگردد سرسبز
نرود قطره آبی به گلو دهقان را
33
نقد احسان فلک همسفر سیماب است
پهن چون صبح به دریوزه مکن دامان را
44
جز سر دار فنا کیست به گردن گیرد
در همه روی زمین این سر بی سامان را
55
حسن آن نیست که در پله پستی ماند
نیست حاجت رسن و دلو مه کنعان را
66
سیر چشمی به نظر میل کشد همت را
بی نیازی به جگر داغ نهد احسان را
77
دل عاشق چه غم از شورش محشر دارد؟
نیست اندیشه سیلاب ده ویران را
88
ابر رحمت به غبار دل ما درمانده است
هم مگر تیغ تو آبی زند این میدان را
99
می پرستان سخن نگیرند به خویش
شیشه دربار بود قافله مستان را
1010
کیست جز خامه صائب که زوالش مرساد
آن که دارد به سخن زنده دل اصفاهان را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 9
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 17
ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 3
تا به کی معبچه ی می نوش و بیارا ایمان را
تا به کی پیش بری لعمه ی شادروان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 19
وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را
که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 541
مژه مانع نشود اشک سبک جولان را
دامن بحر به فرمان نبود مرجان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 543
میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را
چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 544

