غزل شمارهٔ 544
Toggle stanza 1میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را
11
میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را
چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟
22
کاش یک بار به سر منزل ما می آمد
آن که بر تربت ما ریخت گل و ریحان را
33
پیشدستی کن و دیوان خود امروز بپرس
چه ضرورست به فردا فکنی دیوان را؟
44
چه کند پرده ناموس به بی تابی عشق؟
بادبان بال و پر سیر بود طوفان را
55
شادیی کز ته دل نیست، کدورت به ازوست
خون کند خنده سوفار دل پیکان را
66
پیر را حرص دوبالا شود از رفتن عمر
بیشتر گرم کند جستن گو، چوگان را
77
هر که بی حد شود، از حد نکند پروایی
چه غم از محتسب شهر بود مستان را؟
88
بس که در لقمه من سنگ نهفته است فلک
بی تأمل نگذارم به جگر دندان را
99
کار موقوف به وقت است که چون وقت رسید
خوابی از بند رهانید مه کنعان را
1010
بست بر خاک ز بی بال و پری صائب نقش
مگر از دور زمین بوس کند جانان را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 9
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 17
ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 3
تا به کی معبچه ی می نوش و بیارا ایمان را
تا به کی پیش بری لعمه ی شادروان را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 19
وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را
که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 541
تازه دارد دل من خار و خس مژگان را
این سفالی است که سیراب کند ریحان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 542
مژه مانع نشود اشک سبک جولان را
دامن بحر به فرمان نبود مرجان را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 543

