غزل شمارهٔ 3

Toggle stanza 1
در پرده ره ندادند وقت سخن صبا را
1

در پرده ره ندادند وقت سخن صبا را

من نیک می‌شناسم پیغام آشنا را

2

عیش دیار غربت چون برق در گذار است

نتوان به قید کردن ذوق گریزپا را

3

وجد و سماع صوفی، خالی از آن مقام است

چیزی به یار ماند، آن آهو خطا را

4

از خرده‌ای که دارد گل در قبا نگنجد

جایی که هست ذوقی می‌گردد آشکارا

5

با فقر و تنگدستی شوم است عجب و مستی

در کشور غیوران نخوت کشد گدا را

6

بر قدر قابلیت دادند هرچه دادند

حق راست بر تو حجت تهمت منه قضا را

7

از مرغزار عقبی یا سبزه زار دنیا

تا دانم از کجایی، حرفی بگو خدا را

8

انصاف و مهربانی، عهد از جهان برانداخت

شد راستی خوش آمد، شد دوستی مدارا

9

با شاه عشق بازان آخر کسی بگوید

بی آب و دانه کشتی مرغان خوش نوا را

10

از کاهش محبان بر قدر خود فزایند

با این خسیس مردم، یاری مگیر یارا

11

خوش فطرتی «نظیری » حل دقیق خود کن

حاصل ز کار مردم بانگی است آسیا را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور