غزل شمارهٔ 1021

Toggle stanza 1
هوای بوستان خوش گشت و باده لطف جان دارد
1

هوای بوستان خوش گشت و باده لطف جان دارد

کنون هر کس که جان دارد، هوای بوستان دارد

2

سحرگه بکر غنچه ها باده ها خورده ست در پرده

همه سرخی رو بدهد گواهی، گر نهان دارد

3

کنون دل بستگی غنچه با گل، کی نهان ماند؟

که هرچ اندر دل غنچه ست سوسن بر زبان دارد

4

ازان هر لحظه بینی تازه تر داغ دل لاله

که بلبل روز تا شب ناله های عاشقان دارد

5

رها کن تا ترا بینم، گرم جان می رود، گو رو

که مشغول جمالت کی سر تشویش جان دارد؟

6

زمان مستی ست، اکنون توبه از توبه بکن خسرو

به کار امروز ساقی و می چون ارغوان دارد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

سحر آه و گلستان نکهت و بلبل فغان دارد

جهانی سوی بیرنگی ز حسرت کاروان دارد

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1003

اگر خضر خطت از چشمهٔ حیوان نشان دارد

عقیق لب چرا چون تشنگان زیر زبان دارد

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1004

به پستی وانماند هر که از دردی نشان دارد

سحر از چاکهای دل به گردون نردبان دارد

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1005

فنا کی شغل سودای محبت را زیان دارد

سری دارم‌که تا خاک هوای اوست جان دارد

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1007

عمعق - رحمه الله تعالی، وی نیز از شعرای ماوراء النهر است و استاد شعرای وقت خود است و این چند بیت که در مفتتح یکی از قصاید گفته بغایت بدیع و لطیف است:

اگر موری سخن گوید و گر مویی روان دارد

جامیبهارستانروضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران)بخش 16 - عمعق بخارایی

بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایه‌بان دارد

بهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 120

غلام آن سبک‌روحم که با من سر گران دارد

جوابش تلخ و پنداری شکر زیر زبان دارد

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 170

تواضع گرچه محبوبست و فضل بیکران دارد

نباید کرد بیش از حد که هیبت را زیان دارد

سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 30

اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد

من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد

سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 35 - در ستایش شعر خویش گوید

مرا از لاف نه عجز سخن کوته زبان دارد

زجوهر تیغ من بند خموشی بر زبان دارد

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2923

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور