غزل شمارهٔ 340

Toggle stanza 1
چو شمع تا سحر افسانه می‌شود تب وتاب
1

چو شمع تا سحر افسانه می‌شود تب وتاب

نگاه برق خرام است جلوه‌ای دریاب

2

اگر غنا طلبی مشق خاکساری‌کن

حضورگنج براتی‌ست سرنوشت خراب

3

به فیض‌کاهلی آماده است راحت ما

که سایه راست ز پهلوی عجز بستر خواب

4

فریب جلوهٔ نیرنگ زندگی نخوری

که شسته‌اند ازین صفحه غیر نقش سراب

5

در آن بساط‌که از رنگ آرزو پرسند

چو یاس در نفس ما شکسته است جواب

6

به دل اگر برسی جستجو نمی‌ماند

تحیر است درآیینه شوخی سیماب

7

نماند در دل ما خونی از فشار غمت

به غنچگی زگل ماگرفته‌اندگلاب

8

ز شرم حلقهٔ آن زلف حیرتی دارم

که ناف آهوی مشکین چرا نشدگرد‌اب

9

عجب‌که رشتهٔ پروین زهم نمی‌گسلد

چنین‌که از عرق روی اوست درتب و تاب

10

زموج رنگ به دوران نشئهٔ نگهت

خط شکسته توان خواند از جبین شراب

11

غرور هستی او را فنای ماست دلیل

خم‌کلاه محیط است در شکست حباب

12

کسی چه چاره‌کند سرنوشت را بیدل

نشست سرخط موج ازجبین دریا آب

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چه آفت ست نمی دانم این به زیر نقاب

که تا نمود نمود آنچه، سینه گشت خراب

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 116

بده به رسم صبوح ای حریف جام شراب

که شیخ واقعه بین را گذشت عمر به خواب

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 47

رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب

که ابر را عربان نام کرده‌اند رباب

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 313

اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب

هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 25

مَتیٰ حَلَلْتَ بِشیراز یا نَسیمَ الصُّبْح

خُذِ الْکِتابَ وَ بَلِّغْ سَلامیَ الْأَحْباب

سعدیدیوان اشعارقطعاتقطعه شمارهٔ 1

ز خط رحیم نشد حسن یار با احباب

به چشم آینه از توتیا نیامد آب

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 900

زهی ز عارض گلرنگ، خونی می ناب

عرق به روی تو جام شراب در مهتاب

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 901

اگر برافکنی از روی ناز طرف نقاب

بلرزد آینه برخود چوچشمهٔ سیماب

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 335

به‌روی‌نسخهٔ‌هستی‌که نیست جز تب وتاب

نوشته‌اند خط عافیت به موج سراب

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 336

ز درد تشنه‌لبیها در این محیط سراب

دلی گداخته‌ایم و رسیده‌ایم به آب

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 341

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور