صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 4 - فی صفة سهمه و اقباله

بخش 4 - فی صفة سهمه و اقباله

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

از مدد نیزه نیزه بود آن روز

تیر پروین ربای جوزا دوز

22

سیهان را به خنجر روشن

کرده چون لعل مهرهٔ گردن

33

جزع‌گیران به زیر درع چو آب

چون کبوتر طپنده در مضراب

44

کشته گشتی اجل ز خون‌خواران

گر نبودی اجل هم از یاران

55

تشنه جانان ز حلق خنجر چش

دیده جویان ز چشم پیکان‌کش

66

رویشان چون نبید زرد از تاب

چشمشان چون قدید سرخ از خواب

77

چشم با چهره گشته بیگانه

دیده با دود گشته همخانه

88

دهن بحر خاک‌بیز شده

دیدهٔ چرخ سرمه ریز شده

99

کند گشته ز تیزتازان فهم

مرگ در آرزوی مرگ از سهم

1010

گشته عیّوق از تف آهن

زرد رخسار و لعل پیراهن

1111

شده از ابر ناوک و زوبین

ره چو دریا و کشته چون پروین

1212

نوک ناوک چو عقل در تگ و پوی

از درون دو دیده مردم جوی

1313

رمح در دست مرد خون کرده

اژدهایی زبان برون کرده

1414

بند و پیوند کرده از سرِ خشم

گرز چون سرمه و سنان چون چشم

1515

شخص خصمش چو مرده دامن چاک

دهن او چو گور گشته ز خاک

1616

گشته عالم ز گرد چون دوده

فلک از دوده رخ بیندوده

1717

عکس خون بر سپهر سیمابی

راست مانند شَعر عنابی

1818

دشمنان شهنشه فیروز

روزشان چون شبست و شب بی‌روز

1919

جانشان از ثری روان به اثیر

ظفر حق سوی سپاه و امیر

2020

روی صحرا چو نیزه خورده اجم

آب دریا ز خون چو آب بقم

2121

بر قضا تنگ مانده راه گذر

بر عدو در ببسته دست ظفر

2222

جان خصمان ز بیم تیر و سنان

جمله برداشته جدل ز میان

2323

کوه و دریا و بیشه و هامون

موج می‌زد در آن زمان از خون

2424

پشت چوگان ز گرز و سرها گوی

سینه گلبن ز تیر و رگها جوی

2525

رُسته بر رخش لشکری بشکوه

هریکی چون چناره بُن بر کوه

2626

خصم را رمح چون الق در بسم

چشمها کرده همچو جان در جسم

2727

اسب و مرد از نهیب راه گریز

خشک مانده چو صورت شبدیز

2828

دستها از عنان بمانده جدا

پایها در رکاب و سر شیدا

2929

همچو ماهی‌به خشک‌خشک و خموش

مرد بی‌دست و پای جوشن پوش

3030

پای گُردان پیاده مانده به جای

زان دو دست سوار قلعه‌گشای

3131

دمشان باز پس شدی هرگاه

که ز کشته نیافت مردم راه

3232

آن زمان لااِلهَ اِلّا اللّٰه

وهم را ره نبود در بر شاه

3333

وهمها واله از سیاست او

فهمها کاره از ارادتِ او

3434

چون به تیغ ویست فتح گرو

همه عالم به پیش او به دو جو

3535

نقشهای برنده بر خنجر

رُسته همچون سمن ز نیلوفر

3636

رای شاهان به پیش رایت شاه

همچنان شد که روی آینه ز آه

3737

آه برخاسته ز دشمن شاه

هرکجا این دو آمد آمد آه

3838

زان الف شکل نیزه از سرِ خشم

چشمشان کرده همچو های دو چشم

3939

زان همی نور دیده نگذارد

کاینه آه را زیان دارد

4040

کرده در رشته رُمح مرد افکن

مهرهٔ گردنِ بسی گردن

4141

شاه خورشید روی گردون تیر

شیر آتش سنان آهوْ گیر

4242

رایتش را گرفته بخت به چنگ

همچو در دست ماه هفتو رنگ

4343

شده در گرد روی روشن اوی

همچو جان بلال در تن اوی

4444

گرد خورشید رای او گردان

ماه‌رویان زهره پروردان

4545

هر سواری چو کوهی اندر زین

موی بشکافتی ز رای رزین

4646

نیزه در دستشان میان غبار

چون به سیلاب تیره بی‌جار مار

4747

چابکان خطا و فرخارند

ماه‌رویان چاچ و بلغارند

4848

تیر گردون به نیزه بربایند

با کمر همچو نیزه برپایند

4949

روی چون آفتاب و دل چون شیر

چون ره کهکشان کمر شمشیر

5050

استخوانشان ز گرز ریزه شده

تن سپرسان ز چوب نیزه شده

5151

کرده از گرز و نیزه بر دشمن

استخوان آرد و پوست پرویزن

5252

مهرهٔ پشتشان ز گرز و سنان

کرده چون سبحه‌های پیرزنان

5353

تیغ بهرامشاه بن مسعود

خصم را همچو آتش موقود

5454

باغیان را ز بیم بر سرِ چاه

شده از بیم چرخ و ناوک شاه

5555

دلوهای دریده تارکشان

رشته‌های گسسته ناوکشان

5656

بُد چنان ریخته به پیشش سر

که ببخشد به وقت بخشش زر

5757

کرکس از کشتگانش چون صلصل

لاله منقار بود و گل چنگل

5858

تا خدنگش جدا ز پیکان بود

بدی اندر میان نیکان بود

5959

بدی از فرّ شه ز غربت رست

سوی بد رفت و هم به بد پیوست

6060

گر ز یاران او نبودی مرگ

کرده بودی همش ز جان بی‌برگ

6161

هرکه جست اندران ولایت صدر

از سرِ جهل بود نز سرِ قدر

6262

بود باغی ز بغی و فسق و فساد

چون بقایای قوم هود ز عاد

6363

دل هریک ز بغی و کینه چو نار

اسب چون کوه و مرد همچو چنار

6464

شه ز بس خون که ریخت از شش سون

گوی یاقوت شد زمین از خون

6565

چون بریشان به خشم شد سلطان

از برای موافقت به زمان

6666

کشت چندان شهنشه اندر جنگ

که به مرغانش پر زدن شد تنگ

6767

چون نهیبِ سنان شه دیدند

چون رکاب و عنان شه دیدند

6868

مرغ دلشان ز خانه خشم گرفت

کِشت جانشان ز دانه خشم گرفت

6969

گرچه مرغان تیز پر بودند

ورچه ماران مورپر بودند

7070

در زمان شان ز شاه دولت یار

بابزن نیزه بود و سلّه حصار

7171

کرد خصم بی‌آب را در خواب

سرش از تن جدا چو کوزهٔ آب

7272

چه بزرگ و چه خُرد باغی عور

چه فراز و چه باز دیدهٔ کور

7373

آن چنان بر مصاف چیر شدست

راست گویی که شرزهٔ شیر شدست

7474

آن چنان گشت شاه عاشق رزم

که بود باده‌خوار عاشق بزم

7575

رزم و بزمش به چشم هردو یکیست

تیز و گردنده راست چون فلکیست

7676

زین سپس عکس خون ز کرّهٔ خاک

آسمان را کند به سرخی لاک

7777

باغیان را همه به نوک سنان

کرد در یک زمان تنِ بی‌جان

7878

گشت حالی چنو پسیچد جنگ

خصم او همچو صورت سترنگ

7979

عقل داند برای صرفهٔ علم

که ز صرّاف کین نیاید حلم

8080

همه جهّال دهد دانند این

جملهٔ عاقلان شناسند این

8181

که نشاید برای خطبه و کین

مور بر منبر و ملخ در زین

8282

که نزیبد برای ملک و ثواب

خرس بر تخت و خوک در محراب

8383

اندر آن جنگ دشمن و خصمانش

صورت شیر بود و شادروانش

8484

تشنه مانده زبان دشمن او

جان او خشم کرده با تن او

8585

که شناسا خرد به دیدهٔ عقل

بشناسد بدیهه را از نقل

8686

پیش آسیب گرز شاهنشاه

خاصه با گرز چون شود همراه

8787

چیره دستی و پایداری اوی

کامرانی و کامگاری اوی

8888

به زبان سنان و تیغ چو باد

همه را در دهان خاک نهاد

8989

مهر او جان خان و مانها شد

کین او دود دودمانها شد

9090

دشمنش را به هرکجا که درست

دیده‌بان مرگ و قهرمان سقرست

9191

دهر از این پرده گر بپرهیزد

همچو پرده‌اش فلک برآویزد

9292

مرد بد را بدِ زمانه جزاست

گلخن و پای خر سزا به سزاست

9393

سوی بد گرچه عزّ حق نه نکونست

دافع دشمنست و نافع دوست

9494

گرچه بد شد مزاج بد دل ازو

عزّ حق است و ذلّ باطل ازو

9595

برخی جان خسرو منصور

شوما بر زبان نیشابور

9696

از پی راه و عشرت و نیرو

ماه او، زهره او، و بهرام او

9797

پیش بهرامشاه بن مسعود

ظفر و فتح با رکوع و سجود

9898

بر کلاه و قباش و اسب و ستام

فلک و اختران درود و سلام

9999

بر خور ای بر شده سپهر بلند

تو به پیران سر از چنین فرزند

100100

ای فلک ز آفتاب و از یارش

خلفی یافتی نکو دارش

101101

چرخ را گرچه بس خلف بودند

تو دُری و آن دگر صدف بودند

102102

لطف او شد نشیمن صهبا

قهر او شد لویشن دریا

103103

پادشاهی به رنج کرد به دست

آنگهی پای او به گنج ببست

104104

پادشاهی نیاید اندر چنگ

جو به جنگ و به باشگونهٔ جنگ

105105

کشت شد خشک اگر نبارد میغ

ملک پژمرد اگر نخندد تیغ

106106

تازگی کشت ابرِ گریانست

تازگی ملک تیغ خندانست

107107

تیغ باید که خون پذیر شود

ملک بی تیغ کی چو تیر شود

108108

زانکه مانند مرد در پابند

هیچ زن برنخاست از فرزند

109109

شاه در ملک خویش از پی جود

چون شد او پیش عقلها مسجود

110110

دستها را به تیغ و رمح آراست

زانکه دفع از چیست و نفع از راست

111111

شه که خواهد که جاه دارد ملک

به سیاست نگاه دارد ملک

112112

زانکه نبوند قلزم و اخضر

جز به تلخی نگاهبان کهر

113113

هر کمرگه که بی‌شکوه بود

کمر نال و خمِّ کوه بود

114114

بی‌صهیل و صلیل و گیراگیر

چون طنین کی شود صریر سریر

115115

زانکه در راه ملک هر شاهی

بر سر جاه و قدر هر ماهی

116116

دولت آرای بازوی چیرست

ملک پالای دست و شمشیرست

117117

آب بحر ارنه تلخ و تیزستی

چون دگر آبها گمیزستی

118118

زیر رانها براق دریا ساز

ابر بر برق پایِ رعد آواز

119119

گردسم تیز گوش و پهن بران

خوش کفل سرمه چشم خرد سران

120120

شاه بی‌تیغ باغ بی‌میغ است

پاسبان دین و ملک راتیغ است

121121

کوه شاهست بر زمین وانگاه

تیغ دارد چرا ندارد شاه

122122

شاه کوهی است بر زمین به شکوه

تیغ دارد چرا ندارد کوه

123123

آفتابی که شاه گردونست

هیچ بی‌تیغ نیست شه چونست

124124

شاه را گرنه تیغ تیز بُدی

خلق را نقد رستخیز بُدی

125125

در خور ملک جز نبردی نیست

مردی دیگران ز مردی نیست

126126

زانکه بی‌تیغ دین نیافت قرار

ذوالفقاری به حیدر کرّار

127127

جبرئیل آورید و گفت بران

خون این مشرکان به گرد جهان

128128

بر رسول آنکه ناورد ایمان

خونش از ذوالفقار زود بران

129129

نیست بی‌تیغ ملک را رونق

ملّت حق ز تیغ شد مطلق

130130

تیغ مر ملک را نکو یاریست

ملک بی‌تیغ همچو بیماریست

131131

شه چو بر تخت ملک خود بنشست

پیش تختش جهان کمر بربست

132132

ریخت از بهر راه‌جویان را

آب روی گزاف گویان را

133133

زین شه نیک خوی پاک نژاد

هرکه او بد نبود نیک افتاد

134134

ملک پرورده زیر دامن کرد

جان نگهداشتن به آهن کرد

135135

هرکه از دل نخواست تعظیمش

بامِ بومست بومش از بیمش

136136

چون کمر بست شاه بهر جدال

خانهٔ دشمنان شمار اطلال

137137

گرچه بهر صلاح تا اکنون

خنجرش لعل‌پوش بود از خون

138138

شد کنون در بهشت محشر او

سبز جامه چو حور خنجر او

139139

ای ز محمودیان ششم ز عدد

چون ششم دور ز انبیا احمد

140140

نام شش هست لیک نزد خرد

در جمل نقش شش بود ششصد

141141

یک و دو سه و چهار و پنج کمست

پس چو شش دانگ شد یکی درمست

142142

ای به رو آفت نگارستان

وی به خو نوبهار خارستان

143143

تازه‌روی از تو شاخ و بیخ جهان

سخت پای از تو چار میخ جهان

144144

دولت از تو بهشت کوی شده

روزگار از تو تازه‌روی شده

145145

گشت تا صدر ملک بگرفتی

وز دوامش قوام پذرفتی

146146

پای بوس تو هامهٔ هامون

طوق دار تو گردن گردون

147147

زین سبب از برای عزّ و جلال

نه ز طبع ملول و روی ملال

148148

از پی خدمت تو اندر حال

کرده از میم صدهزاران دال

149149

تاجداران رکاب‌بوس شده

از تو جمله عمل پیوس شده

150150

مَلِک هند نایب تو به هند

مهتر سند یافته ز تو سند

151151

خاک‌بوسان درگهت به نیاز

کرده خاک درت چو سینهٔ باز

152152

کرده از مجلس تو روح از در

ابروار آستین و دامن پُر

153153

شد ز تأثیر رای شاه جهان

وز پی روی بی پناه مهان

154154

مجلس بزمش از بهشت اثر

روز رزمش نمونه‌ای ز سقر

155155

چون تو برداشتی نقاب جلال

زان اساریر بر سریر کمال

156156

از لقای تو خیره شد خورشید

وز سخای تو مُرد طفل امید

157157

شهریاران ز تو رسیده به کام

کرده سعی تو با هزار اکرام

158158

زان همه خلق در سجود تواند

که گرانبار شکرِ جود تواند

159159

مر ترا روز فضل و جود و کرم

به درم بنده گشت قلب درم

160160

مرد مقلوب داده‌ای به نبرد

زان دهد جان خویش پیش تو مرد

161161

شد ز خاک درِ تو در عالم

آز بسیار خوار سیر شکم

162162

راست گفت اندرین حدیث آن مرد

کاز را خاک سیر داند کرد

163163

گرچه در پادشاه باشد عدل

نان بی‌نان خورش بود بی‌بذل

164164

آن بزرگان که وام جان توزند

رسم جان‌بخشی از تو آموزند

165165

طمع از بوی دستت ای سرِ جود

پای‌کوبان درآید از درِ جود

166166

هرکه او جست خصمی تو دُرست

کودکانش یتیم کردهٔ تُست

167167

روزی نیک مرد همچو بهشت

گویی اینجا خدای بر تو نبشت

168168

تا درو درگهت پدید آمد

قفل امید را کلید آمد

169169

نام تو آنکه بر زبان راند

نامهٔ بخت او ملک خواند

170170

چون نشستی به بارگاه جلال

چون نمودی به خلق ماه کمال

171171

از تن دشمنان بکندی سر

بر سرِ دوستان فشاندی زر

172172

جادوی آز را به طبع کریم

خورد جود تو چون عصای کلیم

173173

هم مَلک بند و هم ملک جاهی

هم فلک قدر و هم جهان شاهی

174174

عاقلانِ زمانه مست تواند

قلعه‌های بلند پست تواند

175175

صاحب ذوالفقار و رخش تویی

پادشاه خزینه‌بخش تویی

176176

بخت کو هست مایهٔ شادی

دارد از بندگیت آزادی

177177

آسمان از سنان جانسوزت

وز پی ناوک جگر دوزت

178178

خور ز تیر تو با خطر تازد

زان ز مه گه گهی سپر سازد

179179

از تفِ تیغ خشم اگر خواهی

کنی از بحر تابهٔ ماهی

180180

زُهره را دیو تو شهاب کند

زَهره را آتش تو آب کند

181181

دشمنان را ز خلق جان افشان

خونبها بدهی و ببخشی جان

182182

بر زمانه تویی شه مطلق

مملکت را تو شهریار بحق

183183

از تو کمتر عطا که سایل برد

بیشتر دان ز گنج باد آورد

184184

بی‌دلان را دل کریم تو بس

نیک و بد را امید و بیم تو بس

185185

تا چه کردست غزنی از کردار

کز چو تو شاه گشت برخوردار

186186

گر بخواهی تهی کنی ز حسام

نُه فلک را ز بند چار اندام

187187

گرچه چون آسمان بسیچد خصم

چون قضا دست تو نپیچد خصم

188188

با خلاف تو تن کفت گردد

در ثنای تو جان سخن گردد

189189

همچنان آید از تو در دل نور

که خوشی جان ز خوشهٔ انگور

190190

چون درِ گنج عقل بگشادی

هرکسی ار ز داد دل دادی

191191

گاه میدان و وقت ایوانت

شب اکرام و روز احسانت

192192

دل خرد را ز جان ندای تو کرد

داد دل یافت جان فدای تو کرد

193193

صدمت صورو عین تو گه جنگ

هردو همره چو رنگ با آژنگ

194194

هرکه از سهم تو روان نسپرد

تا ابد نفس او نخواهد مرد

195195

روز هیجا چو عاطفت ورزی

نیزهٔ تست سوزنِ درزی

196196

پاره‌ها را دُرست گرداند

سست را عزم چُست گرداند

197197

پس از این روی پشت خلق قویست

خشم تو چون یزید و دل علویست

198198

گشت حیران عقول اهل هنر

ماند واله روان اهل بصر

199199

ملک و ملّت موفّق از تو شهست

دین و دولت به رونق از تو شهست

200200

ملت از تو چنان که خور ز سپهر

دولت از تو چنان که ماه از مهر

201201

یافت از سعی تو سرافرازی

دین و شرع محمّد تازی

202202

گر به شمع تو نیستیش امید

چون لگن برنیامدی خورشید

203203

نقش مُهر تو نقش مهر جمست

که همه دین و دولتش بهمست

204204

حاتم از جود تو سخا آموخت

دولت از ملک تو ثبات اندوخت

205205

چه حدیثست کین مبارک پی

طی کند نام جودِ حاتم طی

206206

قهر و لطف به گاه راحت و رنج

غم فزاینده است و شادی سنج

207207

جود تو بهر جان آدم را

پاسبانست عرض عالم را

208208

خاک حلم تو آتشِ نابست

امر تو بادپای چون آبست

209209

باد عزم تو جان تمکین است

آب روی تو تازگی دین است

210210

زورق رزق را که اسبابست

جان این بادپای از آن آبست

211211

از پی قدر نامت ای خوش نام

عُمرِ چرخ نام شد بهرام

212212

زانکه بهرام را اگر سفریست

وقت رجعت صلابت عمریست

213213

دل چو بر درگهت قرار کند

اندُه از فرِّ تو فرار کند

214214

شیر اگر با شب تو روز کند

کام چون شیر عودسوز کند

215215

ای هنرمند شاه دین‌گستر

وی حقیقت نیوش دین‌پرور

216216

طمع آن را که چاکرت گردد

هر زمان آسمان سرت گردد

217217

ای فرود آمده چو قطر از میغ

ملک بگرفته شمس‌وار به تیغ

218218

بر جهانی شده به یکدم شاه

خه‌خه ای شه علیک عین‌اللّٰه

219219

باره چون شمس بر فلک راند

تا نزد تیغ ملک نستاند

220220

تو چو شمس و قمر گرفتی ملک

زان به تیغ و سفر گرفتی ملک

221221

این چو تازنده و آن رباینده‌ست

لاجرم ملک هردو پاینده‌ست

222222

بس کسا کو چو ماه برگردد

سر آن گزدما که سر گردد

223223

شمس از اول که ملک جوی شود

در و دیوار زردروی شود

224224

ماه از آن جاه خویش بفزاید

خدمت را مگر به کار آید

225225

باد کین تو خاک محنت بیخت

زخم تیغ تو آب آتش ریخت

226226

خصم تو جنگ جست و بخت ظفر

او دگر خواسته خدای دگر

227227

تیره شد جان به تیر تو ز هوا

گنگ شد کُه ز گرز تو به صدا

228228

چون بدیدند خلق رویش را

همه جویان شدند کویش را

229229

از شها حجاز و شام و عراق

بلکه از خلق جملهٔ آفاق

230230

من ترا دیده‌ام دراین عالم

ملک میراث و ملک تیغ بهم

231231

ملک میراث گرد گردانست

ملک شمشیر ملک مردانست

232232

تا بر او آتش تو آب براند

آتش دل بر آب خویش نماند

233233

هرکه چون رشته تافت گردن خویش

مهرهٔ گردنش فکندی بیش

234234

خصم در دست قهرت افتاده

پایها در رکاب چون باده

235235

گرچه رُمح تو جان رباینده‌ست

جان او جانت را ستاینده‌ست

236236

شیر اگر شور از آگهی کردی

پیش تو شیر روبهی کردی

237237

راست گفته است شاعر استاد

محض توحید و داد شرع بداد

238238

گر فزاید کسی و گر کاهد

عاقبت آن بُوَد که او خواهد

239239

دشمنت چون سرِ فضول آورد

دست او پای بند غول آورد

240240

دشمن تو چه بابت تیغست

زود دریغست تیغ اگر میغست

241241

جانش را خود سنان چرا باید

خود چو بوی تو یافت پیش آید

242242

نیک بشناخت از دل روشن

قدر تیر تو دیدهٔ دشمن

243243

لاجرم تا به دستش آوردست

فلک از سهم ایمنش کردست

244244

کرده خصمت به نقش پرّ ذباب

رخنه چون عنکبوت اصطرلاب

245245

هیبت شاه راحت کل راست

گریهٔ ابر خندهٔ گل راست

246246

تیر کز شست خصم گشت جدا

باز گردد به سوی او چو صدا

247247

چون صدا بازگشته بر جانش

چون قضا تیره ره فراوانش

248248

چون بیفشرد خصم را پالان

رفت چون چوب خورده کون مالان

249249

گشت از فرِّ پادشاهی تو

ور پی عدل و نیک خواهی تو

250250

هردو همره ز بازوی چیرت

ملک‌الموت و زخم شمشیرت

251251

نه بجست از تو سوی برگی شد

که ز مرگی به سوی مرگی شد

252252

هرکه او خصم دولت و دین بود

قهر کردی و خود سزا این بود

253253

خصم تو آنکه از تو بگریزد

خاک ادبارش آتش انگیزد

254254

تو به تدبیر جان گمراهان

گور کن مُزد گورشان خواهان

255255

مرگ بنوشته بر دل دشمن

که کفن پیشتر خر از جوشن

256256

گور کن گفت با دل خصمان

که کفن پیشتر خر از خفتان

257257

هست عدل تو دوزخ ابلیس

سَر تیز تو سنگ مغناطیس

258258

قهر اعدای دین تو دانی کرد

که ز جان و تنش برآری گرد

259259

هرکجا سهم و تیغ تو برسید

کس از آن بوم و بَر فلاح ندید

260260

تیغ تو زهر جان‌گزای آمد

امن تو سایهٔ همای آمد

261261

سرِ تیر تو جان بدخواهان

می‌کشد از تن شهنشاهان

262262

بر سرِ تیر جان برافشانند

ورچه سنگین دل آهنین جانند

263263

گر شوی سوی کوه پایهٔ روم

کژ نماید ز بیم سایهٔ روم

264264

ور کمربند کوه درگیری

کوه را همچو کاه برگیری

265265

آمده خصم با تو در میدان

زخم موتوا بغیظکم بر جان

266266

لاله صورت شده رخش ز کمان

سرو بالا شده سرش ز سنان

267267

کرده از سم به رغم اخترشان

بادپای تو خاک بر سرشان

268268

آب و آتش نخوانده او را اسپ

خوانده این صرصر آنش آذر شسب

269269

جز ز عدل تو نیست اندر کار

دور باش تو و مترس حصار

270270

گویی آموخت عقل والایی

از تو آیین ملک‌پالایی

271271

فتنه را داد امر امن تو خواب

آب را بُر آب تیغ تو آب

272272

پیش عدلت بهار جان افروز

نزد عقلت سپهر پیش آموز

273273

چون دل و جانش کرّ و فرّ تو دید

دل او مرد و جان ازو برمید

274274

دید خود را در آینهٔ دل خویش

دست و شانه جدا ز مفصل خویش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عرش اگر بارگاه را زیبد

شاه بهرامشاه را زیبد

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 3 - فی خصاله و فضیلته

اگلی نظم

بنه ای عدل تو بقای جهان

در کنار جهان سزای جهان

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 5 - در بیداری از خواب غفلت گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور