صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 3 - فی خصاله و فضیلته

بخش 3 - فی خصاله و فضیلته

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

عرش اگر بارگاه را زیبد

شاه بهرامشاه را زیبد

22

شه به پشت حقیقت اعجاز

نه ز روی گزاف و راه مجاز

33

هست چرخ ارچه هرزه دوران نیست

هست قطب ارچه تنگ میدان نیست

44

هست از این روی سال و ماه مقیم

نه ز رای سخیف و طبع سقیم

55

روز و شب با نماز و با روزه

پاسبانانِ بامِ پیروزه

66

تا شود هم ز عدل و جاه ملک

کمر کوه چون کلاه ملک

77

اجل از عدل اوست مرگ طلب

خرد از علم اوست برگ طلب

88

عدد نام اوست هرکه نبشت

هشت بهرامشاه و هشت بهشت

99

بهر هم نامی شه خوش نام

سرخ رویست بر فلک بهرام

1010

از پی شرع و ملک بسته کمر

بیش علم علی و عدل عمر

1111

از پی دوستان به گاه جدال

چون شود پشت دشمنش چون دال

1212

عزم او تیغ ملک را ظفرست

حزم او تیر مرگ را سپرست

1313

زیر حکمش برای جان و جهان

صدهزاران دلست و یک فرمان

1414

سست پای از نهیب او سیحون

نرم گردن به حکم او گردون

1515

بکند ار بخواهد از یک مشت

شکم خصم طبل و مهرهٔ پشت

1616

برگ سازنده از دو دست چو میغ

مرگ سوزنده از زبان چو تیغ

1717

روح تازه شود ز دیدارش

مرده زنده شود ز گفتارش

1818

سیرت انبیاست سیرت او

حبّذا سیرت و سریرت او

1919

مهدی وقت و عیسی حالست

روز و شب در جدال دجّال است

2020

بهر بازوش از خط تقدیس

ظفر و فتح گشته حرز نبیش

2121

سیرت او روان صورت چین

سطوت او ستون خیمهٔ دین

2222

من چه گویم که خود در احکامش

دولت از چرخ داد پیغامش

2323

که چو تو خسروی ز بهرِ سریر

کم نشاند قضا و حکم قدیر

2424

عرش و کرسی که است از اندازه‌ش

روز روزی کم است از آوازه‌ش

2525

گرز او را فلک خمیده کشد

رایتش را فلک به دیده کشد

2626

چرخ بیند چو بازوی چیرش

رخت بر گاو برنهد شیرش

2727

شه چو شد بر شکار شیران چیر

شیر گردون شود ز شیری سیر

2828

اخترانی که حال گردانند

تیغ او را اجل گیا دانند

2929

تیغ او بر عدوست رستاخیز

شیر شمشیر او بدید گریز

3030

سایهٔ تیغ شاه بر چیپال

هست پیوسته مهمترین اهوال

3131

آفت جان دشمن آن تیغست

راست گویی که مرگ را میغست

3232

گویی اهل وجود و اهل عدم

هست در تیغ شاه هر دو به هم

3333

عدد کشتگان تیغ ملک

ذره‌ای تیغ با ستیغ ملک

3434

ذرّه‌ای تیغ شاه با صولت

عدد خلق کشت در خلقت

3535

گه بخندد به دست شاه درون

گاه بر دشمنانش گرید خون

3636

از تف بیلک شه کشور

شاه مرغان بیفکند شهپر

3737

ور سرِ گرز او زمین سپرد

جوشن ماهی ثری بدرد

3838

نیزه را شاه اگر بجنباند

مرگ آسوده را برنجاند

3939

هرکه او خصم شهریار بُوَد

مور گردد اگرچه مار بُوَد

4040

برگِرَد ار بخواهد او آسان

آسمان را طبق طبق به سنان

4141

تیغ هم نام او چو کین توزد

کین گذاری ز تیغش آموزد

4242

خنجر او چو قاف کاف شود

قاف از آن بوی نافه ناف شود

4343

ز ابر شمشیر ملک بارنده

چمن ملک را نگارنده

4444

گر بخواهد ز تیغ موسی‌وار

خشک رودی کند ز دریا بار

4545

برکشد دست شاه دین‌پرور

ناخن پای دشمن از رگ سر

4646

برکشد عکس تیغ سینه درش

دلق کیمخت کرگدن ز سرش

4747

خنجرش روی روز و ملک افروز

بیلکش رای سوز و ایلک دوز

4848

از سنانش آنکه جنگ رای کند

همه تن پر دهن چو نای کند

4949

گرز او تا بدید بر هامون

مهره باش است گردن گردون

5050

زخم گرزش نمود در یک دم

کشته و گور کرده هر دو به هم

5151

صفت گرزش ار کنند ادا

کوه را دم فرو شود ز صدا

5252

مرکبش چون جز از پی حق نیست

اشهب و ادهم است ابلق نیست

5353

روز میدان چو در دل آرد رای

سر قاورن کند چو دست از پای

5454

هیبت گرز و تیر او در جنگ

چون کند سوی دشمنان آهنگ

5555

دست و تیغش قضا شمار و قدر

تیر و رمحش بسان شمس و قمر

5656

چون تگ اشبهش به تاز آمد

عرب اندر عجم فراز آمد

5757

زانکه بادِ دبور یک تگ اوست

دود آتش ز رشک یک رگ اوست

5858

مهد او بر فراز پیل جموح

کوه جودیست بر سفینهٔ نوح

5959

چون به خصمش پیامی آمد ازو

دم فرو رفت و جان برآمد ازو

6060

جان که از پیش تیغ او گذرد

همچو زنگی در آینه نگرد

6161

همت شاه چون به خیز آمد

از شبش روز رستخیز آمد

6262

آنکه با تیغهای هند نژاد

هند را همچو طبع خویش گشاد

6363

روم و چین را چو وقت آن آید

چون دل و دست خویش بگشاید

6464

لوهووری ز بس که غم بود

راست ماتم سرای آدم بود

6565

نکند قصد هیچ خصم زبون

که ز مردار کس نریزد خون

6666

خصمش از بیم او گه پیکار

نقش روی سپر کند زنهار

6767

این بود چاره‌اش گهِ زلزال

که ز هیبت زبانش گردد لال

6868

هرکه بر یاد او ننوشد می

حنجرش خنجری کند بر وی

6969

شود ار دست برنهد به کمان

چرخ از بیم چرخ او حیران

7070

خصمش ار دم زند ز پیکانش

ره نماید زه گریبانش

7171

جور چون دور چرخ دم در دم

کار چون زلف یار خم در خم

7272

مردشان پیش مرگ نقش‌انگیز

اسبشان خامه گوش و رنگ آمیز

7373

بهر رنگ و نوا و جامهٔ برگ

همه نقش و نگارخانهٔ مرگ

7474

از دل هندوان رمیده حیات

ترک ترکان شمرده در درکات

7575

خصلت زشت گرگ در رمشان

حقّ غمّاز یار بر همه‌شان

7676

رحمتی بوده آب و گل همه را

زحمتی گشته جان و دل همه را

7777

بر سر از تیغ او ز عشق علم

جانشان بوسه‌زن رود چو قلم

7878

گرچه چون کوه سنگتن بودند

پیش او آهنین کفن بودند

7979

کرده ناگه ز فرِّ تاج و کلاه

شاه بهرامشاه رامشگاه

8080

فتنه را آب ریخت بر آتش

زان کُه اوبار مار دریا کش

8181

بر دل از بیم و هیبت شه‌شان

کمر کوه شد کمرگهشان

8282

بوده فرزند خصم را به اثر

زادن و مردنش به هم چو شرر

8383

تیغ او خصم را عقیم کند

بچهٔ خصم را یتیم کند

8484

چون شه آهنگ سوی ایشان کرد

جمع صدساله را پریشان کرد

8585

شد چو با عدل شهریار عدیل

خوش هوا هم چو سدرهٔ جبریل

8686

عدل چون بر جهان امیر شود

آهو از شیر سیر شیر شود

8787

ارم از امر اوست هفت جحیم

حرم از امن اوست هفت اقلیم

8888

خصم زادش ز بیم اهریمن

جان به رشوت پذیرد اندر تن

8989

خصم در پیش گرزش ار ملکست

همچو دنبال گزدم فلکست

9090

دشمنانش به روز کین و نبرد

چون زن مستحاضه گردد مرد

9191

ار همه اورمزد و کیوانند

جمله حیران چو نقش ایوانند

9292

عزم شه کامران چو گردون بود

خصم شه پی سپر چو هامون بود

9393

خصم اگر داد پشت هیچ مگوی

کز زمین پشت به ز گردون روی

9494

مغز را حزم شاه خواب ببرد

آب را عزم شاه آب ببرد

9595

تا بدید آتش ملک سیحون

هم بر آن آب نیست آب اکنون

9696

نوک رُمحش بمانده تا محشر

فرجه‌ای در میان خصم و سقر

9797

رای رایان به تیغ کرده قلم

نیزه از شیر کرده شیر علَم

9898

تو خبر داری ار نه آگاهی

زان مصاف و صف شهنشاهی

9999

صفت او در آن صف ناورد

زن به آمویه به کند از مرد

100100

هرکجا شاه ما بتافت عنان

شیر رایات او شود همه جان

101101

هرچه از جان دشمنش کاهد

همه در جان شه بیفزاید

102102

تربت غزنه تا بنا افتاد

اینچنین شاه را ندارد یاد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مثَل ابتدای دولت شاه

بود چون یوسف و برادر و چاه

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 2 - اندر بدایت پادشاهی بهرامشاه

اگلی نظم

از مدد نیزه نیزه بود آن روز

تیر پروین ربای جوزا دوز

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 4 - فی صفة سهمه و اقباله

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور