صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 2 - اندر بدایت پادشاهی بهرامشاه

بخش 2 - اندر بدایت پادشاهی بهرامشاه

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

مثَل ابتدای دولت شاه

بود چون یوسف و برادر و چاه

2

بود از آغاز رنج و غم خوردن

عاقبت گنج بود و بر خوردن

3

آن فکندن به چاه بهر الم

وآن بها کردنش به هژده درم

4

قیمتش هژده قلب یا کم و بیش

و او ز هژده هزار عالم بیش

5

هر درم زو چو عالمی آراست

بود هژده هزار عالم راست

6

گرچه ز اخوان هوان رسید او را

کار محنت به جان رسید او را

7

آخرالامر عالم و شه شد

بر سپهر شرف خور و مه شد

8

گرچه بودند شاه و مهتر او

نه گدایان شدند بر درِ او

9

نه فکندند در مغاک او را

نه کلاه آمد آن هلاک او را

10

چاه دانست اگر همی اخوان

نه همه چاه یوسف آمد آن

11

مال مارست چون گدای دهد

چاه جاهست چون خدای دهد

12

نه زلیخا ز چهرهٔ نیکوش

به غلامی خرید و شد هندوش

13

پیرزن را به سوی دیدهٔ او

خواجه آمد درم خریدهٔ او

14

نه عزیزش چو وقت جاه آمد

بنده پنداشت پادشاه آمد

15

این عطا چیست، کارِ کارگشای

وین شرف چیست، لطف بار خدای

16

لطف حق گر به خاک پیوندد

آدم آنجا رود کمر بندد

17

سرِ آتش چو بادسار شود

آبِ ابلیس خاکسار شود

18

نه پیامبر که رخ به یثرب داد

لشکر آورد و مکه را بگشاد

19

نه چو ره رفتنش نیاز آمد

منهزم رفت و شاه باز آمد

20

بی‌زیان بازگشت سوی مکان

خود ز سیر آفتاب را چه زیان

21

سوی هم شهریانش از زن و مرد

تا عزیزش نکرد جلوه نکرد

22

آسمان از سفر نمود جلال

قمر اندر سفر گرفت کمال

23

آب ریزد زمانه گر خواهد

کاب روی فرشتگان کاهد

24

از شمر در سفر چو برگردد

چون شرنگ ار چه بد شکر گردد

25

بیخ شاخی که لطف حق پرورد

کی ز دور زمانه گیرد گرد

26

بلبلی را که چرخ کرد عزیز

قفس ریش دشمنش پر تیز

27

نه فریدون گاو‌پرورده

کرد شیر گرسنه را برده

28

نه به کاوه به سعی یک دو کیا

بستد از بیوراسب ملک نیا

29

بدهد بهر مصلحت خسرو

خویشی کهنه را به دولت نو

30

نه سکندر برِ معادا را

کشت دارای ابن دارا را

31

کس مبیناد تا به رستاخیز

آنچه شیرویه کرد با پرویز

32

عزّ شاهی به خصم خویش بماند

هرکه من عزّ بزّ برِ خود خواند

33

ملک میراثیان نماننده است

ملک شمشیر ملک پاینده است

34

از شهان مر وراست در عالم

ملک میراث و ملک تیغ به هم

35

روی او بخت از آن به کرمان کرد

تا عدو را غذای کرمان کرد

36

آمده سوی شهر و از مردیش

بوده داد و دهش ره‌آوردیش

37

گر چو شب رفت چون نهار آمد

ور چو دی رفت چون بهار آمد

38

تا سوی شهر خویش باز نشد

دیدهٔ ملک و دینش باز نشد

39

شاه با رأفت آشنا باشد

متهوّر چه پادشا باشد

40

متهوّر تباه دارد ملک

وز تهوّر سپاه دارد ملک

41

در تهوّر کسی فلاح ندید

روی آرامش و صلاح ندید

42

کشوری را دو پادشا فرهست

در یکی تن یکی دل از دوبهست

43

یک جهان پشه را کُشد بر جای

روزگار از دو پیل پهلوسای

44

یک جهان دیو را شهابی بس

چرخ را خسرو آفتابی بس

45

خاک یابی ز پای تا زانو

خانه‌ای را که دواست کدبانو

46

این مثل خانه راست خود گفته

به دو کدبانوست نارفته

47

گرت باید شکسته سر ز زمین

به یکی هرّه بر دو کرّه‌نشین

48

پیش او خصم را سراب شمر

یا چو سیماب و آفتاب شمر

49

هر سر از وی که تاج‌خواه آمد

همچو شمع آتشین کلاه آمد

50

لعل کان را ز سنگ کین داند

مرد دون را ز مرد دین داند

51

نیک داند زمانه ناخوش و خوش

ناقد چوب و عود دان آتش

52

او بداند که شمع ملّت کیست

او شناسد که اصل دولت کیست

53

شیطان را شناسد از سلطان

غیث را باز داند از طوفان

54

پیش ازین گرچه مردپرور بود

نام بهرام نحس اصغر بود

55

شه چو همنام گشت با بهرام

سعد اکبر نهاد چرخش نام

56

پر گهر زان جمال چون خورشید

دامنِ بخت و آستینِ امید

57

عالم پیر زو جوان گشته

دین و دولت بدو عیان گشته

58

بهم آورد ز اصل و از پیگار

ملک میراث و تیغ حیدروار

59

هرکه دریا ز تف غبار کند

ماهی از تابه کی شکار کند

60

ملک بگذاشت از خداوندی

جان نگه داشت از خردمندی

61

جان نگهداشتن ز ملک بهست

دُرِ دریا ز چوب فلک بهست

62

آرزو بود ملک را دل و داد

آرزو در کنار ملک نهاد

63

دین و ملک او بهم فراز آورد

جامهٔ شرع را طراز آورد

64

این تجمل چو شه تحمل کرد

خاک را مال و آب را مُل کرد

65

همچو مه در محاق و با اعزاز

شاه رفت و شهنشه آمد باز

66

ملک او ملک روم و چین باشد

من چو فالی زدم چنین باشد

67

چاکرش ارسلان و بگ باشد

ورنه بر درگهش دو سگ باشد

68

کینش ار سوی چین کند آهنگ

اهل چین را ندانی از سترنگ

69

روح رفته فتوح نامانده

جسمها مرده روح نامانده

70

ملکش از بهر عدل و دین باشد

شه که حق پرورد چنین باشد

71

ای شهنشه ز روی استحقاق

از پی ملکت همه آفاق

72

چون تویی را همی نشاند چرخ

تا بدانی که نیک داند چرخ

73

بر سرش برنهاد افسر ملک

زانکه دانست کیست در خور ملک

74

داد مردیش چتر و ملک و نگین

از تو پرسم نکو نکرده‌ست این

75

چون گرفت او به تیغ ملک چو خور

بخت گفتش ز تخت خود بر خور

76

از پی عدل و فضل شاهانه

گور با شیر گشت همخانه

77

بال شاهین چو حال مرد بجشک

گنج شک خالی آمد از گنجشک

78

ملک در ظل چتر او از ناز

کرده خوش چاردست و پای دراز

79

عدل از او با جمال و با آبست

ظلم ازو رفته در شکر خوابست

80

تخت چون دید روی شه خه گفت

بخت ربّی و ربّک اللّٰه گفت

81

چون بدید اهبت جوانمردیش

ظفر آمد به خدمت مردیش

82

هفت و پنج و چهار از اکرامش

با سه حرفند از اوّل نامش

83

لاجرم زین سه دین و بخشش و جاه

چون سه حرفست بر دو عالم شاه

84

همه اطفال چرخ را مادام

چون دو حرفست از کرانهٔ نام

85

جود دنیا و بخل دین دارد

بر دو گیتی شرف بدین دارد

86

در وفا و سخا به جان و به مال

نه بقا بددلش کند نه زوال

87

با بهشتست خلق او انباز

زان نترسد همی ز مرگ و نیاز

88

کف او چون به بخشش آرد رای

تو جهان‌بخش و بر جهان بخشای

89

گفت در بذله از پی بذلش

ضاعف‌اللّٰه ملکه عدلش

90

شمس کان روی خوب دیده چو ماه

گفت پس لا اله الّا اللّٰه

91

آسیا گر ز خلق او پوید

در زمان ز آسیا گیا روید

92

به جهان داده زرّ کانی را

صدقهٔ جان و زندگانی را

93

تا که بگزید مر ورا یزدان

خشم چون آسیاست سرگردان

94

هست خصمش ز بیم او مدهوش

آسیاوار با فغان و خروش

95

هست خالی ز عیب و نقص و فضول

ملک محمود و خاندان رسول

96

این ز کعبه بتان برون انداخت

آن ز بت سومنات را پرداخت

97

کعبه و سومنات چون افلاک

شد ز محمود وز محمّد پاک

98

از دو یک میر بی‌خرد باشد

در نیامی دو تیغ بد باشد

99

هست شمشیر منفرد چون شیر

شیر و شمشیر چیست شاه دلیر

100

پادشا خویش آتش و دریاست

خاک و خویشی او چو باد هواست

101

با دو شه ملک و دین سقیم بود

مادر ملک از آن عقیم بود

102

بیشتر زین مکش عنان فساد

که چنین است ملک را میعاد

103

شه چو بر تخت ملک خویش نشست

دست او پای ظلم را بشکست

104

ملک با پادشاه فرّخ رای

می‌کشد دامن شرف در پای

105

قدح مهر شاه بر کفِِ او

لشکر فتح و نصر در صف او

106

زین قبل نوش می‌کند شب و روز

شربت مهر شاه دین افروز

107

شکر او شکر اهل روی زمین

عرف او ظرف و حسن حورالعین

108

فتنه و ظلم را کند در خواب

ملک آباد را چو مستِ خراب

109

فتنه در خواب شد ز صولت او

عدل بیدار شد ز دولت او

110

عدل او جان‌فزا و غم کاهست

فضل او همچو عمر جان خواهست

111

فرّ و نام قدر ز طلعت اوست

فخر و عار قضا ز خلعت اوست

112

کند املا برای جان و تنش

لعبت دیده نسخت سخنش

113

در سخن لفظ او چو سحرِ حلال

در جهان جود او چو عذب زلال

114

پیش رایش گران رویست قدر

پیش حکمش تهی‌دویست حذر

115

میوهٔ شاخ جود او هموار

به همه جا رسیده طوبی‌وار

116

زاید از خلق او چو گل ز نسیم

دست چون چشم نرگس از زر و سیم

117

هرکجا خلق شاه ما باشد

یاد مشک خطا خطا باشد

118

چون بقای بهشت پاینده‌ست

نعمتش هم چنو فزاینده‌ست

119

پای آنکس که ماند بر درِ او

تاج منّت نهاد بر سرِ او

120

هرکه در کار او پناه گرفت

دست بر چرخ کرد و ماه گرفت

121

نسبت از وی گرفت خلد خلود

خلد گشت از وجود او موجود

122

جان و جن ظلمت است با حالش

رمل و نمل اندکست با مالش

123

سر رباید ز دشمنان در رزم

تاج بخشد به دوستان در بزم

124

بندیده ز دست و خمّ کمند

نه زر او نه جان دشمن بند

125

مال در جود چون سحاب دهد

شوره را همچو گُلبن آب دهد

126

نیست اندر سفر به بحر و به بر

چون دل و صیتش ایچ پای آور

127

عادلی عیسی از وی آموزد

عدل او چشم ظلم را دوزد

128

گنج را چشم زخم شد بذلش

ظلم را گوشمال شد عدلش

129

نیست با جودش از پی مقدار

سیم بازار گرد را بازار

130

هست خواهنده خواه بخشش شاه

نه چو شاهان عصر خواسته خواه

131

میر کز حرص و ظلم دارد تیر

خوان مر او را تو مور و مار نه میر

132

جود و عدلی که در شه خوش خوست

بازوی ملک را قوی نیروست

133

ز امن او زیر پردهٔ تسکین

محتلم گشته فتنهٔ عنّین

134

الف عدل او ز لوح صواب

اِلف داده میان آتش و آب

135

عدل او در سرای نفس و نفس

آفت جغد و کرکس آمد و بس

136

که چو آمد همای شاه پدید

جغد غزنی به چین و روم پرید

137

عرصهٔ خلد شد دل از دادش

نافهٔ مشک شد گل از بادش

138

از پی عدل چون به خشم آید

دلش اندر میان چشم آید

139

که شد از عدل شاه شاه تبار

گرگ با میش دوستگانی خوار

140

خلق او مایهٔ ظریفانست

عدل او دایهٔ ضعیفانست

141

ره برافکنده همچو معصومان

عدل او بر دعای مظلومان

142

ابر ملکی که عدل بار شود

تیرماهِ جهان بهار شود

143

کشوری را که عدل عام ندید

بوم در بومش ایچ بام ندید

144

شرع را دست یاری او دادست

ملک را پای داری او دادست

145

گر فریب فناش نفریبد

ملک از داد هیچ نشکیبد

146

هرکه انصاف ازو جدا باشد

دد بُوَد دد نه پارسا باشد

147

عدل شه پاسبان ملکت اوست

بذل او قهرمان دولت اوست

148

عدل بی‌بذل شاخ بی‌ثمرست

بذل بی‌عدل پای را تبرست

149

بر زبانی که ذکر شاه بُوَد

میوهٔ ملک را چو ماه بُوَد

150

از بهاء شه همایون پی

خاک غزنین شدست روغن خوی

151

شد جهان تا شد او جهانبانش

چون نهانخانهٔ دل و جانش

152

در نهانخانهٔ روان و دلش

از پی فرّ و کلّ و زیب گلش

153

لوح محفوظ را مکان شد این

بیت معمور را نشان شد این

154

هست شاه از برای مستان را

دل فراخان تنگ دستان را

155

چون ازو عدل و بی‌غمی نبود

خود چه سلطان که آدمی نبود

156

عدل وقتی که شمع افروزد

گرگ را گوسفندی آموزد

157

باز وقتی که جور و زور کند

دیدهٔ شیر گور کور کند

158

ایزد از بنده راستی درخواست

دولت راست راستکان راست

159

پادشاهی که راست رَو نبود

زرع باشد ولی درو نبود

160

عدل این شه چو رفت در صف جنگ

تیغ را سبز جامه کرد از رنگ

161

از شرف یافتست چون حیوان

چوب منبر ز خطبهٔ او جان

162

کشته دیو ستنبه را از تاب

گوهر چتر او به جای شهاب

163

چون ز فتراک برگشاد کمند

دشمنان ماند از فَزَع دربند

164

از پی کسب بخشش و جاهش

بوسه آلود چرخ شد راهش

165

ملکان را ز بهر زیب و فرش

بوسه جایی شدست ره گذرش

166

شد ز بوس شهان بدرْ مثال

خاکِ درگاه او هلال هلال

167

ابر و دریا غلام کفّ ویند

زو وفاقش همیشه راست پیند

168

کان و دریا برش بود درویش

بخشش او ز هر دو باشد بیش

169

از پی رفعت و کمال جلال

وز پی زینت جمال جلال

170

بوسه چین آفتاب در ره او

خاک روب آسمان ز درگه او

171

چرخ اوّل زمین آخر او

جان باطن شعار ظاهر او

172

از پی رتبت قبول و ردش

در برو بر درند نیک و بدش

173

چون شود ملک پاس سر کند او

چون بیفتد زمانه برکند او

174

سعی او بازوی دلیرانست

سهم از پوزبند شیرانست

175

در خطا دیر گیر و زود گذار

در عطا سخت مهر و سست مهار

176

مأمنش مسکن صبیح و دمیم

خاطرش ناقد کریم و لئیم

177

همره عزم او مسدّد رای

باعث حزم او مشیّد جای

178

شنوا کرد گوش جذر اصم

از صلیل و صریر تیغ و قلم

179

همه عالم ورا شده بنده

مرده گردد ز جودِ او زنده

180

گلبن عقل شاه در تدبیر

چون شکوفه‌ست در جوانی پیر

181

آفتاب از جمال او خجلست

زردی رخ گوای درد دلست

182

خود ندیدند بر سرِ گاهی

سال پیمودگان چنو شاهی

183

سرِ دندانش را چو شد خندان

بنده شد دهرش از بُن دندان

184

ملک بر روی خطبهٔ شهِ داد

ظلم را سه طلاق باین داد

185

اینت دولت که دولتش دارد

که همی خدمتش بنگذارد

186

حبّذا زان جمال دهر آرای

مرحبا زان سپهر قلعه‌گشای

187

خاصه وقتی که در مصاف بُوَد

پای او بر دماغ قاف بُوَد

188

زیر ران تیغ دست خنجر گوش

اشهب تیز سیر پیکان کوش

189

بتوان زد ز پشت او نخچیر

که به تگ زو برد همه تشویر

190

دست و پایش چو صبح کز شب تار

بدمد گاه روز وقت بهار

191

مرکبش هیأت فلک دارد

که بر اعداش خاک می‌بارد

192

گوی‌زن بادپای آهن‌سم

از سران سران به پای و به دم

193

دشمن‌و دوست را چو نحس‌و چو سعد

شنه و شانه را چو گرد و چو رعد

194

گرچه کشتی ز آب دارد سُر

اسب او کشتیست هامون بُر

195

کشتی از آب ساخته مفرش

اسب او کشتیست دریاکش

196

سوی پست از فراز همچو قدر

سوی بالا ز شیب همچو شرر

197

سم او همچو سهم کشتی‌دار

کوه را با زمین کند هموار

198

پای او دست مرگ را ماند

که کسی زو گریخت نتواند

199

دارد از دیده مهره بازی خو

چشم بد دور زان دو چشم نکو

200

گر به پرّ و به فرّ همای بُوَد

پرش او به دست و پای بُوَد

201

کم نبود از مبارزی در جوش

که سپر پشت بود و خنجر گوش

202

گاه تگ از جهان برآرد گرد

بر زر جعفری کند ناورد

203

سرش از قبلهٔ هوا دلشاد

دمش از قُبلهٔ زمین آزاد

204

پشت هامون کند چو روی کشف

روی گردون کند چو پشت صدف

205

تخت ملکست و مسند شاهی

کوه ازو پر پشیزهٔ ماهی

206

نکند وقت حمله‌اندیشی

سایهٔ او برو همی پیشی

207

مانده از چابکیش در دوران

کاربندان آسمان حیران

208

سوی پستی رونده همچو رمال

سوی بالا دونده همچو خیال

209

دیدهٔ دل درو نکو نرسد

سایل او هم اندرو نرسد

210

سوی آن بحر موج کشتی رو

سفر راه کهکشان به دو جو

211

من درو دیده‌ام که از پی سود

تا ابد هم چنانش خواهد بود

212

این چنین مرکبی چو چرخ انگار

تا برویست شهریار سوار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای سنایی به گرد رضوان پوی

دَرِ آن از ثنای سلطان جوی

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 1 - یمدح السلطان الاعظم مالک رقاب الامم سلطان سلاطین العالم یمین الدّولة و امین الملّة کهف الإسلام و المسلمین ابا الحارث بهرامشاه‌بن مسعود نوّر اللّٰه مضجعه

اگلی نظم

عرش اگر بارگاه را زیبد

شاه بهرامشاه را زیبد

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 3 - فی خصاله و فضیلته

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور