صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 1 - یمدح السلطان الاعظم مالک رقاب الامم سلطان سلاطین العالم یمین الدّولة و امین الملّة کهف الإسلام و المسلمین ابا الحارث بهرامشاه‌بن مسعود نوّر اللّٰه مضجعه

بخش 1 - یمدح السلطان الاعظم مالک رقاب الامم سلطان سلاطین العالم یمین الدّولة و امین الملّة کهف الإسلام و المسلمین ابا الحارث بهرامشاه‌بن مسعود نوّر اللّٰه مضجعه

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ای سنایی به گرد رضوان پوی

دَرِ آن از ثنای سلطان جوی

22

شاه بهرامشاه مسعود آن

که به حق اوست پادشاه جهان

33

ای سنایی کمِ سنایی گیر

با ثنای شه آشنایی گیر

44

کانکه گوید به مدح او سخنی

چون صدف پرگهر کند دهنی

55

نام او گر کند به کام گذر

راست چون گل شود دهان پر زر

66

بر درش گر کسی مقام کند

عقل کلی بر او سلام کند

77

در آن جان که مدح او گوید

جان آن دل گل بقا بوید

88

همچو گل چون ز جودش آری نام

ریزهٔ زر شود سخن در کام

99

همچو هدهد کنم زمین پر بوس

تا مرا مرغ گیرد از سالوس

1010

دوست گل را نه رایگان دارد

کو زر و سیم در دهان دارد

1111

همچو گل تازه‌روی و خوش بویست

پشت و رویش ببین همه رویست

1212

از پی عدل شاه شاخ چمن

گل عمامه است و چرخ پیراهن

1313

از پی ملک چرخ در تدبیر

ماه حکمست و آفتاب ضمیر

1414

هست بر رای روشنش جاوید

همه پنهان چرخ چون خورشید

1515

چرخ تمکین کنست پایش را

شرع تلقین کنست رایش را

1616

کرده یکسان به جد و حشمت خود

صفحهٔ تیغ و صفحهٔ کاغذ

1717

ملک را جزم و عزم او جوشن

راز چون روز پیش او روشن

1818

زآنکه سلطان عادل اعظم

ملک و دین را چو کرد با هم ضم

1919

کرد از آن نیزهٔ زبان باریک

دیدهٔ عمر دشمنان تاریک

2020

گر فرستد به روم نامهٔ خویش

تو نبینی به روم یک بد کیش

2121

چرخ را جود او گدای کند

بوم را فرّ او همای کند

2222

ملک او نقشبند عدل و یقین

کلک او خامه‌دار معنی و دین

2323

تیغ در دست پادشاه جهان

هم فلک رنگ و هم ملک فرمان

2424

راز چون آشکار نزدیکش

زان دل دوربین باریکش

2525

چون خرد صدهزار گونه‌ش رای

همچو جان در دو عالم او را جای

2626

چون علی هم شجاع و هم عالم

نه چو حجّاج باغی و ظالم

2727

رای او چون شهاب ثاقب دان

روی او تختهٔ مناقب دان

2828

منظر و مخبرش لطیف و بدیع

صورت و سیرتش ظریف و رفیع

2929

هر شهی کو ز جاه بر ماهست

بندهٔ خاک درگه شاهست

3030

ملک او پای‌بند دشمن اوست

کلک او دستیار با تن اوست

3131

همه چشمش به روی محرومان

همه گوشش به سوی مظلومان

3232

شاه ما گر نشاط صید کند

عزم او پای گور قید کند

3333

دشمنش دل نهاد بر کم دل

بی‌بها رایگان خورد غم دل

3434

صورت سهمش ار کمین سازد

ز آسمانِ عدو زمین سازد

3535

آن کسانی که در سرای غمان

مانده بودند بی‌سر و سامان

3636

ذلّت و غربت و مهانت چرخ

می‌کشیدند از خیانت چرخ

3737

چون بدین بارگاه پیوستند

از غریبی و غبن و غم رستند

3838

بست از بهر قدر خرمن برخ

بر گریبان روز دامن چرخ

3939

شب او گرچه مستمند بُوَد

از پی روز پای‌بند بُوَد

4040

خسرو شرق شاه بهرامست

که بدو تند مملکت رامست

4141

صبح ملکش چو بر دمید از شرق

جز ثبات و بقا ندید از شرق

4242

در رخ خسرو خردمندان

خنده‌ای کرد بی‌لب و دندان

4343

ماه نو بود روی فرّح اوی

خنده زد زان سپهر در رخ اوی

4444

صبح و مه زین سبب فزاینده‌ست

ملک او زین دو روی پاینده‌ست

4545

نه که چون آفتاب رخشانست

نعل اسبش چو مه دُر افشانست

4646

رای او همچو دین جهان‌آرای

وهم او همچو مه فلک پیمای

4747

عزم او تیزرو بسان قضا

حزم او دوربین‌تر از زرقا

4848

پیش عدلش میان خلق جهان

ظلم گشتست عدل نوشروان

4949

تن او چون قمر فلک پیمای

جانش چون مشتری همایون رای

5050

بر کشندهٔ فگندگانست او

کارفرمای بندگانست او

5151

از پی گفت و کرد دون و ظریف

گوش و چشمش شده چو عقل شریف

5252

خصم شد کور چون خرد نگریست

ملک خندید چون قلم بگریست

5353

دون که او را زمان گرفت زبون

تیغ سلطان برو بگرید خون

5454

تیغ را بر عدو چنین کرمست

بر ولی فضل شاه ازو چه کمست

5555

هرکه یکدم نشست بر خوانش

عقل برخاست از پی جانش

5656

از شمر آب هرکسی ببرد

چون به دریا رسد کسش نخورد

5757

تا بجویست اگرچه خاین نیست

زآب جوی آبِ جوی ایمن نیست

5858

چون به دریا رسد ز جوی و ز دشت

ماغ هم گرد او نیارد گشت

5959

گه غریب ارچه ذوفنون باشد

هم به دست جهان زبون باشد

6060

خشک و زارا که کشت‌زار بود

هرکجا غول غوله‌دار بود

6161

اهل غزنین کنون برآسودند

وز زیانی که بود بر سودند

6262

هرکه در دولت تو پیوستند

از غریبی و غبن و غم رستند

6363

هرکه از بهر شاه رنج کشید

رنج او سوی خانه گنج کشید

6464

پس تو چون آفتاب شاه آثار

در افق گم شود سلیمان‌وار

6565

شاه کو تاج پر گهر جوید

گهر تیغ را به خون شوید

6666

بر درِ قصر شاه دین پرور

از پی نام و ننگ و کسب هنر

6767

تیغ‌داران چو نیزه و چو سنان

همه برجسته و ببسته میان

6868

کی نماید به مرد نوک سنان

سایهٔ دوک و دوکدان زنان

6969

جان فدی کرده پیش شاه همه

گرچه بیگانه خویش شاه همه

7070

خصم را از سنان گردون سوز

بنموده ستاره اندر روز

7171

دست شه راد و با بسیچ بود

کابر بی‌آب و آتش ایچ بود

7272

دست و تیغش به دشمن آتش داد

کابر بر ابر سود آتش زاد

7373

دست او آتشیست گوهر بار

پای او همچو بحر گوهردار

7474

آتش انگیخت در دل دشمن

دست آن گرز گیر قلعه شکن

7575

درگه او پناه را شاید

تخت او تاج ماه را شاید

7676

گر به روز مصاف و کین باشد

آسمان زیر او زمین باشد

7777

دست و تیغش زد آتش اندر گبر

برق زاید چو ساید ابر بر ابر

7878

می‌نماید ز گرز کوه گداز

وز خدنگ چو مرگ جان پرداز

7979

گرزها ابرهای مرجان نم

نیزه‌ها اژدهای آتش‌دم

8080

اوست چون کوه پر ز زرّ عیار

مایهٔ ابر خیزد از کهسار

8181

اشهب اندر میان میدان تاز

دُم عقرب ز زهره چوگان ساز

8282

برگسسته طویله‌های گزاف

بر دریده مظلّه‌های مصاف

8383

ملک بر خود به تیغ کردی راست

خه بنامیزد اینت دل که تراست

8484

نتوان گفت دلت دریاییست

خلق را مأمن است و ملجاییست

8585

مشتری تات پیش تخت آید

التماس ترا همی پاید

8686

ماه جاه از پناه ملک تو برد

زجل این حلّ و عقد بر تو شمرد

8787

آن چنان آمدی ز راه سفر

که ز معراج روح پیغامبر

8888

دست در مغز مرکز سفلی

پای بر فرق عالم علوی

8989

ناگذشته از آن طریق نفس

لشکر شه گذشت از آن ره و بس

9090

زیر زیر آسمان برو خندد

کز پی رزم تو کمر بندد

9191

زار زار از فلک فرو ریزد

ماه اگر از درت بپرهیزد

9292

بختم امروز رهنمای آمد

که ثنای توام به جای آمد

9393

خدمت من بهشت را ماند

حور زیبا سرشت را ماند

9494

شاخ طوبی است از همه رویی

شهر عیسی است از همه سویی

9595

همچو مریم رو معانی من

همه دوشیزگان آبستن

9696

خود نماند نهان بر اهل هنر

گوهر به بها ز مُهرهٔ خر

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

مثَل ابتدای دولت شاه

بود چون یوسف و برادر و چاه

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 2 - اندر بدایت پادشاهی بهرامشاه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور