صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 16 - حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه

بخش 16 - حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

روزی از روزها به وقت بهار

رفت محمود زاولی به شکار

22

دید زالی نشسته بر سرِ راه

رویش از دود ظلم گشته سیاه

33

بر تن از ظلم و جور پیراهن

از گریبان دریده تا دامن

44

هر زمان گفتی ای ملک فریاد

چیست این ظلم و چیست این بیداد

55

چاوشی رفت تا کند دورش

دید از دور شاه و دستورش

66

راند محمود اسب را برِ زال

تا همی باز پرسد آن احوال

77

کاین چه آشوب و بانگ و فریادست

باز گو کز که بر تو بیدادست

88

گنده پیر ضعیف تیره روان

آب حسرت ز دیده کرد روان

99

گفت زالی ضعیف و درویشم

کس نیازارد از کم و بیشم

1010

پسری دارم و دو دختر خُرد

پدر هر سه شد دو سال که مرد

1111

از غم نان و جامهٔ ایشان

می‌دوم بر طریق درویشان

1212

خوشه چینم به وقت کِشت و درو

ارزن و باقلی و گندم و جو

1313

سال تا سال از آن بُوَد نانم

تا نگویی که من تن‌آسانم

1414

بر من از چیست جور تو پیدا

آخر امروز را بُوَد فردا

1515

چند از این ظلم و رعیت آزردن

مال و ملک یتیمگان خوردن

1616

بودم اندر دهی مهی مزدور

از برای یکی سبد انگور

1717

دی سرِ ماه بود و من ز نشاط

بستدم مزد تا روم به رباط

1818

پنج ترک آمد از قضا پیشم

خواند از ایشان یکی برِ خویشم

1919

بگرفت آن سبد ز گردن من

من برآوردم از عنا شیون

2020

دیگری آمد و زدم چوبی

تا زمن برنخیزد آشوبی

2121

گفتم این کیست وین که شاید بود

کو برآورد از تن من دود

2222

گفت جاندار شاه محمودست

زین جَزَع مر ترا چه مقصودست

2323

بر خود و جان خود مخور زنهار

راه را پیش گیر و بانگ مدار

2424

من ز گفتار وی بترسیدم

راه اشکار تو بپرسیدم

2525

به سرِ راه تو دویدم تفت

از من آرام و صبر جمله برفت

2626

من ترا حال خویش کردم درس

از دعای من ضعیف بترس

2727

گر نیابم ز نزد تو من داد

در سحر نزد او کنم فریاد

2828

آه مظلوم در سحر بیقین

بتر از تیر و ناوک و زوبین

2929

در سحرگه دعای مظلومان

نالهٔ زار و آه محرومان

3030

بشکند شیر شرزه را گردن

درکش از ظلم خسروا دامن

3131

آنچه در نیم شب کند زالی

نکند چون تو خسروی سالی

3232

گر تو انصاف من نخواهی داد

روزی از ملک خود نباشی شاد

3333

این چه بیرسمی و ستمگاریست

وین چه فرعونی و چه جبّاریست

3434

گرت در ملک عادلی بودی

باد کاهی ز من نبربودی

3535

آخر از حشر یاد باید کرد

شاه را عدل و داد باید کرد

3636

تخت سلطان چه تو بسی دیده‌ست

داد و بیداد هرکس اشنیده‌ست

3737

بگذرد دور عمر تو ناگاه

بر سرِ دیگری نهند کلاه

3838

خورد او مال و تو حساب دهی

اندر آن روز چون جواب دهی

3939

اندر آن روز کی رسد فریاد

مر ترا هیچ بنده و آزاد

4040

ماند محمود زاولی حیران

اندر آن گنده پیر چیره زبان

4141

زار زار از حدیث او بگریست

گفت ما را چنین چه باید زیست

4242

تا نیارد که از رزی انگور

سوی خانه برد زنی مزدور

4343

روز حشر آخر این بپرسندم

بنگر از جهل من چه خرسندم

4444

ملک اگر هست یا نه این چه غمست

بر من این غم ز نام من ستمست

4545

خصم من گر همین زن پیرست

در قیامت مرا چه تدبیرست

4646

زن نگردد اگر ز من خشنود

در قیامت چه زار خواهد بود

4747

گفت آخر نگر کیند ایشان

که نمایند رنج درویشان

4848

زال را پیش خواند و گفت بگوی

آنچه باید ترا مراد بجوی

4949

زار بگریست زال و گفت ای شاه

گرچه دستم ز مال شد کوتاه

5050

به خدا ار به من دهی صد گنج

برنخیزد ز جان من این رنج

5151

خسرو از بهر عدل باید و داد

ورنه هرکس ز پشت آدم زاد

5252

تا چه باید که چون تو باشی شاه

بادی از پیش من رباید کاه

5353

خورد سوگند شهریار جهان

به خدا و پیمبر و قرآن

5454

گفت هر پنج را برآویزم

اسب از اینجای پس برانگیزم

5555

زود هر پنج را بیاوردند

حلقشان سوی ریسمان بردند

5656

هریکی را به گوشه‌ای آویخت

لشکر از دیدگان همی خون ریخت

5757

زال را گفت هان شدی خشنود

از تو بر رهزنان نصیب این بود

5858

باغی از خاص خود بدو بخشید

تا ازو جود و عدل هردو بدید

5959

خسرو کامران چنین باید

تا ازو ملک و دین برآساید

6060

هرکه در ملک و دین چنین باشد

درخور حمد و آفرین باشد

6161

دست انصاف تا تو بگشادی

این جهان بست کلّهٔ شادی

6262

گر تو نیکی کنی جزا یابی

در جهان جاودان بقا یابی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عدل کن زانکه در ولایت دل

دَرِ پیغمبری زند عادل

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 15 - در عدل پادشاه و صفت آن

اگلی نظم

شحنه‌ای در دهی شبی سرمست

پای مرغ معلّمی بشکست

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 17 - حکایت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور