صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 47 - در مدح اقضی‌القضاة نجم‌الدّین ابوالمعالی‌بن یوسف‌بن احمد الحدّادی

بخش 47 - در مدح اقضی‌القضاة نجم‌الدّین ابوالمعالی‌بن یوسف‌بن احمد الحدّادی

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نام او در عمل صحیح‌الجهد

لقبش در وفا کریم‌ العهد

22

همت او ورای جزو و کلست

که همه آبها به زیر پلست

33

گر بخواهی تو جانش از معنی

کرم و خلق او نگوید نی

44

سایل آز را چو قاورن کرد

پنبه از گوش بخل بیرون کرد

55

خواجه ابلیس کز پی دم غیر

لیف او لاف زد چو گفت انا خیر

66

کردی ار دیدی این مکارم و جود

در سرای وجود رای سجود

77

بیند آنکس که هست بینا دل

وانکه از گِل دل آورد حاصل

88

سمع آنکو به مجلسش بنشست

شمع دارد تو گویی اندر دست

99

جامهٔ عزمش از صیانت پاک

عرصهٔ جانش از خیانت پاک

1010

دم او همچو عیسی آدم جان

عهد او همچو خضر محکم جان

1111

عهد او چون پیمبر اندر عهد

شخص او همچو عیسی اندر مهد

1212

چون ز خورشید قابل قوتست

لاجرم عهد او چو یاقوتست

1313

نکتهٔ او بَرِ صلاح و وفاق

گوش ساره‌ست و مژدهٔ اسحق

1414

چون تنور زمانه آتش یافت

گردن چرخ سیلی خوش یافت

1515

خود نراندست در شفا و الم

جز به املای شرع و عقل قلم

1616

لفظ و نطقش ز عقل و جان مملیست

کو ز امر خدای مستملیست

1717

جود او چون بهار خوش سلبست

بود او چون حیات حق طلبست

1818

مایهٔ فرش رسم تحفهٔ اوست

سایهٔ عرش طاق صفّهٔ اوست

1919

هست از روی رتبت و اجلال

پشت اسلام و شرع را ز کمال

2020

در نظر چون عبارت آراید

جبرئیلش به طبع بستاند

2121

کلک او کز ره جفا دورست

همچو انگشت حور پر نورست

2222

در کف نقشبند سرِّ ازّل

در خلاء جلال او چه خلل

2323

هست در بادیه در آز و نیاز

گرچه راهست دور و زشت و دراز

2424

زین سبب نیست در نشیمن جود

لاجرم هست در سرای وجود

2525

آسمان سخا و احسان اوست

ابر انعام و غیث انسان اوست

2626

چاکر گفت اوست گفتارم

شاکر دست اوست دستارم

2727

به دو لفظ نکو که بشنودم

یک در اندر فلک بیفزودم

2828

مر مرا آب شد ز حیرانی

آتش دیگ روح حیوانی

2929

گرچه با ما هم از قرونست او

از قرون و قران برونست او

3030

زاغ را چون همای فر دادست

پشه را همچو باشه پر دادست

3131

قلم او ز سهوهاست مصون

برِ علمش علوم گشته زبون

3232

زو امیر ولایتی گشتم

وز قبول وی آیتی گشتم

3333

علم او دستگیر دینداران

قلمش چون ربیع با باران

3434

عالم از فتویش بر آسوده

وز ضلالت جهان بیزدوده

3535

کرده برهانش بر جهان آسان

متشابه که هست در قرآن

3636

گر تبجح کند روا باشد

این چنین علمها کرا باشد

3737

نیست مانند او به علم اندر

متواضع به علم و حلم اندر

3838

او تواند نمود مرجان را

بی‌نقاب حروف قرآن را

3939

زانکه در تربه سیّد آسوده‌ست

تا نیابت به شیخ فرموده‌ست

4040

مرد چون کار را بود در خورد

هرچه وی گفت شیخ چونان کرد

4141

هر خبر کز رسول نقل افتاد

شیخ در شرح آن بدادش داد

4242

معنی هریکی برون آورد

جمله زیبا و نیکو و در خورد

4343

مشکلات کلام ایزد بار

متشابه که هست در اخبار

4444

همه را کرده حل به شکل و بیان

لفظهائی که هست در قرآن

4545

ابن‌عبّاس روزگارست او

با معانی بی‌شمارست او

4646

هست با دانش معاذ جبل

ایزدش برگزیده عزّوجل

4747

سخنش همچو روضهٔ نورست

نیک نزدیک لیک بس دورست

4848

همچو عقل اندک فراوان شو

صلح افکن ولیک پنهان شو

4949

هم گران هم سبک لقاست چو کان

هم سبک هم گران‌بهاست چو جان

5050

گر دواند مرا به پیش الم

پیش حکمش به سر دوَم چو قلم

5151

ور مرا گوید ای سنایی رو

بندم از دیده با شمال گرو

5252

ور بخواند مرا ز بهر عتاب

همه تن دل شوم بسان حباب

5353

قدر او بام آسمان برین

خوی او دام جبرئیل امین

5454

کام چون بر بساط نطق آرد

گنگ را در نشاط نطق آرد

5555

گر کند ز الکن التماس سخن

در حدیث آید از نشاط الکن

5656

سنگ بر وی به مدح جود کند

فلک از نطق او سجود کند

5757

سخنش عذب چون نتیجهٔ صبر

با بطر چون سرشک دیدهٔ ابر

5858

خلق و خلقش لطیف چون حورا

لفظ و معنی دو مغزه چون جوزا

5959

نفس او نقش زندگانی بود

که دو مغز و یک استخوانی بود

6060

خوی او جان تشنه را مشرب

سحر او مر پیاده را مرکب

6161

کرده از نکته‌های عقل‌انگیز

طبع یاران و چشم خاطر تیز

6262

در تصفّح چو حلم به بردار

در تخلّص چو علم برخوردار

6363

در خرد صفو را مبانی اوست

در سخن روح را معانی اوست

6464

سیرت پاک او حکیم اوصاف

صورت علم او کریم انصاف

6565

همه ابرام و ناز بتوان کرد

شعر چون هست بکر و معطی مرد

6666

باد پیوسته چیره در هر کار

وز همه علم خویش برخوردار

6767

باد باقی بقای روح و ملک

تا بود در مدار چرخ و فلک

6868

تا جهانست عزّ و جاهش باد

حکمت و شرع در پناهش باد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون از این طایفه گذر کردی

به دگر طایفه نظر کردی

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 46 - در مدح اقضی‌القضاة جمال‌الدیّن ابوالقاسم محمودبن محمّدِالاثیری

اگلی نظم

بعد او خواجهٔ امام امین

مَفخر شرع و یار و ناصر دین

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 48 - در مدح شیخ‌الامام جمال‌الدّین ابونصر احمدبن محمّدبن سلیمان الصغانی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور