صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 48 - در مدح شیخ‌الامام جمال‌الدّین ابونصر احمدبن محمّدبن سلیمان الصغانی

بخش 48 - در مدح شیخ‌الامام جمال‌الدّین ابونصر احمدبن محمّدبن سلیمان الصغانی

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بعد او خواجهٔ امام امین

مَفخر شرع و یار و ناصر دین

22

تازه از لفظ او مسلمانی

به نژاد و نسب سلیمانی

33

صدر اسلام و دین بدو تازه

هنر و علم او بی‌اندازه

44

علم او همچو آب شوینده

نام او همچو باد پوینده

55

علم او وعدهٔ سماعیلی

جمع او شمع طارم نیلی

66

هرکه از عقل رنگ دارد و بوی

بستهٔ اوست همچو دستنبوی

77

ذوق او جان فروز اقرانست

پند او بند سوز دیوانست

88

سیّما در ره حقیقت و شرع

نیست اصلی قدیم‌تر زین فرع

99

علمشان را ندیده‌ام به یقین

وارثی حق‌تر از جمال‌الدّین

1010

آنکه تا یافت ز آسمان مسند

یک زمینست اجمد و احمد

1111

شربت شرع دین ز باغ رسول

از نسیم قبول کرده قبول

1212

همچو دین وعده‌ش از تخلّف دور

چون خرد لطفش از تکلّف دور

1313

عالم علم را گشاده دری

که جز او کم تواند آن دگری

1414

شد حرام از برای دُر سفتن

جز ورا برملا سخن گفتن

1515

جان قرآن همی بیفروزد

تا ازو نکته‌ای درآموزد

1616

عشق پنهان ز زحمت خاطر

گفته با ذوق مغز جانش سِر

1717

آن بگفته دل از زبان سروش

واین چشیده تن از ولایت گوش

1818

سخنش اندک و ملیح ملیح

همچو توقیع دوربین فصیح

1919

با بد و نیک بی‌ریا و شکی

اوّل و آخرش یکی چو یکی

2020

وقت آن کو کمان به خاطر خویش

زه کند از برای ده درویش

2121

زه کند تیر چرخ بر گردون

زه کند سنگ خاره بر هامون

2222

اشهب نطق او چو بشتابد

یارب این نکته‌ها که در یابد

2323

کانگهی کو بیان یاسین کرد

جبرئیلش ز سدره تحسین کرد

2424

شاد باش ای امام هردو فریق

دیر زی ای گزین هر دو طریق

2525

تا تو بر منبری فلک دونست

من نگویم که استوا چونست

2626

دست معنی چو گرد معنی تاخت

زال زر دید و زال زار شناخت

2727

ای که می‌پرسی از طریق مری

نکند این سخن جواب کَری

2828

که چه گوید همی براین کرسی

باز گویم اگر ز من پرسی

2929

تا چراغ سخاش تابان گشت

همچو پروانه جان شتابان گشت

3030

جان آن کو چراغ جودش دید

زار می‌سوخت و خوش همی خندید

3131

گردد از بهر رتبت و جاهش

وز پی خاک‌روب درگاهش

3232

فلک هفتم از زحل خالی

چارارکان ز پنج حس حالی

3333

چندگویی که وصف خواجه بگوی

پای در نه به وصف و دست بشوی

3434

در دو بیتت به مختصر کاری

باز گویم که مرد هشیاری

3535

خواجه در راه عقل و جان ز قیاس

در سرای غرور و جمع اناس

3636

به سخن هم کمان و هم تیرست

به صفت هم مرید و هم پیرست

3737

آن کمان پدید و تیر نهان

آن مرید خدا و پیر جهان

3838

خاک جسمش ز مرتبت صلصال

آب چشمش ز معرفت سلسال

3939

نطق او از جهان جاویدست

دور و نزدیک همچو خورشیدست

4040

زادهٔ ذهن او به صفوت نور

حلقه و عقد گوش و گردن حور

4141

همچو اندر خیال عامی حور

سخن سهل او هم ایدر و دور

4242

تا چو تو میزبان نو دارد

عیسی و خر غذا و جو دارد

4343

جان پاکش سخن گشاده برو

جان درو معنیی نهاده نه او

4444

صیت او در عراق و مصر و دمشق

هست غمّاز دوست روی چو عشق

4545

چون در اعراب اسم حرف شود

واندر احکام فعل صرف شود

4646

ور به بصره حدیث نحو کند

بصره از اهل نحو محو کند

4747

گشت در باغ برّ یزدانی

از برای دل مسلمانی

4848

غذی بیخ شرع گفتارش

میوهٔ شاخ عقل کردارش

4949

دل مر او را نموده راه صواب

دین مر او را جمال داده خطاب

5050

تا ابد زانکه جانش کان دارد

روغن اندر چراغدان دارد

5151

با امل عمر او چو پیمان بست

ز انتقال زوال حال برست

5252

از پی باغ شرع چون حیدر

آب در جوی اوست از کوثر

5353

هست خوی رسول دلجویش

هست آب خدای در جویش

5454

رنگ او بهر نکهت طیبش

کرده تهذیب عشق تذهیبش

5555

هرکه یک شب به کوی او بگذشت

در سخن مقتدای عالم گشت

5656

هرکه روزی به دست دل درماند

نسخهٔ دلبری ز رویش خواند

5757

چون به مجلس نشاط گفت کند

طاق خورشید چرخ جفت کند

5858

از پی چشم بد به روضهٔ نور

دل به جای سپند سوخته حور

5959

او همی سرّ رمز به داند

قاصد از حال راه به داند

6060

گویی آمد ز خانه و کویش

خوی خوش بر نظارهٔ رویش

6161

لب چون لاله خشک و تر نرگس

بینی آنگه که ختم شد مجلس

6262

عقلا بازگشته طوطی‌وار

خلق چون حلق بلبل از گفتار

6363

چشم پُر دُر ز درّ سفتهٔ او

گوشها پر گهر ز گفتهٔ او

6464

عیسی جان مرده خاک درش

ملک‌الموت قهر زنده فرش

6565

گاه تقریر و وقت تدبیرش

صبح خوش خندد از تباشیرش

6666

شد برای امید جان و خرد

آنکه او را به جان و دیده خرد

6767

دل ز دینش همیشه در ارمست

چه ارم زیر گلبن کرمست

6868

باغ ایمانش را ز چشمهٔ روی

تا ابد آب رویش اندر جوی

6969

خود چه دیدند اهل غزنی ازو

چه شنیدند اهل معنی ازو

7070

که خود او زان نکت که در دل اوست

وز ره لطف غیب حاصل اوست

7171

از هزاران هزار دُرّ نهفت

چکنم من که خود یکی بنگفت

7272

در خور عقل عامه می‌گوید

به سخن گَرد نامه می‌شوید

7373

سخنش با نوا و زینت و برگ

خاص بندیست عام‌گیر چو مرگ

7474

وارث مصطفی به علم و وفا

نایب مرتضی به علم و سخا

7575

رنج ما را از آن دل خوش خوی

داده ابر سخا به عشرت خوی

7676

برگرفته به قوّت ایمان

دو گروهی ز عالم تن و جان

7777

شده در راه حکمت و تدریس

برتر از یونس و ارسطالیس

7878

یافته فلسفه شریعت و ره

از پی فرّ دین و فلّ سفه

7979

برگرفته به عقل از امکان

فتنه از پنج حس و چار ارکان

8080

خاک شوره کند شراب از خلق

آب دریا کند گلاب از خلق

8181

آری آنکس که صبر پیشه کند

پیشهٔ شیر زیر تیشه کند

8282

از بسی صبر کرده آتش صبر

عذب همچون سرشک دیدهٔ ابر

8383

از دورن تو هست از پی دین

صدهزار آسمان فزون ز زمین

8484

خلق را شرط شرع او ابدیست

زانکه با عزّ پردهٔ احدیست

8585

داد و دین با خلل نکرده ز کبر

دال احمد بدل نکرده ز کبر

8686

ای امامی که از پی زینت

منبر تست قابِ قوسینت

8787

پردهٔ چرخ را پدید آورد

قفل احکام را کلید آور

8888

سرِ صندوق صدق را بگشای

خلق را سرّ لطف حق بنمای

8989

از سخا و فصاحت از سرِ دین

پای برنه به فرق علّیّین

9090

معنیی بخش معن زائده را

قسم ده جان قُس ساعده را

9191

تا به انفاس اوش سر کاریست

مر سخن را چه تیز بازاریست

9292

هر سخن را که نقش جان دیدم

داغ نطقش به زیر ران دیدم

9393

همه گویندگان روی زمین

پیش نطق تو ای جمال‌الدّین

9494

بی‌غرض پندم ار بهش باشند

چو نکو باشد ار خمش باشند

9595

هرچه اندر جهان سخن کوشند

نزد رمز تو حلقه در گوشند

9696

در زمان تو ای امیر سخن

شوخ چشمی بُوَد سخن گفتن

9797

گرچه الماس نطق می‌سفتند

با بیان تو مفتیان زفتند

9898

ظرف حرف تو مخّ تفسیرست

هرچه جز آن مگر تف سیرست

9999

تا که در سرّ ضمیر ارکانست

شمع جمع تو شه ره جانست

100100

روح را تازه میزبانی تو

غذی صدهزار جانی تو

101101

قالبست این جهان و جانش تویی

همچو شخصست دین روانش تویی

102102

به وجود تو خلق از آن شادست

عمر با دانش تو همزادست

103103

حالت از اصل سوز فرع آمد

قالت از درد ساز شرع آمد

104104

دوستان را صبوح روحی تو

جان جان را همه فتوحی تو

105105

جود اگر نام تو نبردستی

زود همچون عدوت مُردستی

106106

میزبان دشمنانت را مرگست

با چنین دعوتی کرا برگست

107107

تن که یکدم خلاف تو پذرفت

جانش گوید دلت ز من بگرفت

108108

تف آن دم نرفته تا لب او

مرگ در جل کشیده مرکب او

109109

مرگ خوردست بد سگالش را

تا نبیند کمال حالش را

110110

چون خرد عمر دوستانش باز

در لقا و بقاش باد دراز

111111

گوشت عالم به زهر اگر خبرست

لیکن آنِ تو آزموده‌ترست

112112

هرکه در سر چراغ دین افروخت

سبلت پف کنانش پاک بسوخت

113113

سخت بسیار کس بکوشیدند

کسوت صورتت نپوشیدند

114114

خلعت هرکه آن سری باشد

حسد ای خواجه از خری باشد

115115

به ثناهاش بُد سنا منسوب

لیک نامحرمان شده محجوب

116116

همه مستورگان عالم راز

با ضمیر تو رخ پر آب نیاز

117117

هرکسی اسب رمز با تو بتاخت

چون نبد مرد مرد را چه شناخت

118118

پرده‌داری سرای غیرت را

حیرت افتاد از تو حیرت را

119119

خصم از آن آمدند هر خامت

نیست کس واقف از الف لامت

120120

در کمال حدود و لطف و نواخت

بکر ماندی و کس ترا نشناخت

121121

هرکه او با یزید نفس بساخت

حالت بایزید را چه شناخت

122122

در سخا مرد با خطیری تو

در سخن فرد بی‌‌نظیری تو

123123

از کمالت فزوده‌ای دین را

شادی جان اهل غزنین را

124124

گرچه بر نقش حرف غزنین است

چون قدم سای تست عزبین است

125125

حضرت شه بهشت خلد ارزد

بی‌وجود تو حبّه‌ای نرزد

126126

با لقای تو ای جمال‌الدّین

نیست غزنین بهشت نقدست این

127127

مثل تو با تو در جهان ضمیر

خود قیاسیست به ز سوسن و سیر

128128

زادهٔ نثر تست برهانم

شکر این موهبت نکو دانم

129129

نظم من بهر نثر تو بودست

جان جانها از آن برآسودست

130130

خرده نبود بضاعت زیره

سوی کرمان بریم برخیره

131131

گهر مدحت تو دانم سُفت

همه دانم ولی نیارم گفت

132132

دوستان در نشاط لطف مست

دشمنان بر بساط قهرت پست

133133

تن همت به جود تو کامل

جان حکمت به جدّ تو حامل

134134

ای وجودت ز لطف حق اثری

باز جودت ز حسن او خبری

135135

هرکه از حق به سوی او نظریست

در دل او ز مهر تو اثریست

136136

تو طبیب مفسّری دگرست

تو حبیبی مذکّری دگرست

137137

محرم سرِّ انبیایی تو

مدد قوت اصفیایی تو

138138

ای ترا حق نموده راه صواب

ای ترا دین جمال کرده خطاب

139139

حکمتت اهل استقامت گشت

حجّتت حالی قیامت گشت

140140

نزد نطقت سخن یتیم بماند

پیش جودت سخا عقیم بماند

141141

هرکه نشنید از تو او چه شنید

دیده‌ای کو ترا ندید چه دید

142142

منزل رمزها بریدم من

چون تو و چون خودی ندیدم من

143143

حاسدان را تو گو زنخ می‌زن

ختم شد نظم و نثر بر تو و من

144144

راز را مستمع بیان تو باد

آز را مصطنع بنان تو باد

145145

باد تا هست اختران را سیر

عرض تو عرصهٔ عوارض خیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نام او در عمل صحیح‌الجهد

لقبش در وفا کریم‌ العهد

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 47 - در مدح اقضی‌القضاة نجم‌الدّین ابوالمعالی‌بن یوسف‌بن احمد الحدّادی

اگلی نظم

صدر دین شمسهٔ ائمّه عُمَر

که نیارد چنو زمانه دگر

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 49 - در مدح صدرالدّین شمس‌الائمه ابوطاهر عمر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور