صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 8 - حکایت زن دادخواه با سلطان محمود

بخش 8 - حکایت زن دادخواه با سلطان محمود

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

آن شنودی که بود چون در خورد

آنچه با میر ماضی آن زن کرد

2

شاه شاهان یمینِ دین محمود

که از او گشت زنده رادی و جود

3

کان زن او را جواب داد دُرشت

که به دندان گرفت ازو انگشت

4

عاملی در نسا و در باوَرد

قصد املاک و چیز آن زن کرد

5

خانهٔ زن به قصد جمله ببرد

چون برد جامهٔ عرابی کرد

6

زن گرفت از تعب رهِ غزنین

بشنو این قصّه و عجایب بین

7

کرد انهی به قصّه سلطان را

به شفیع آورید یزدان را

8

که ز من عامل نسا املاک

بستد و من شدم ز رنج هلاک

9

شاه چون حال پیرزن بشنید

پیرزن را ضعیف و عاجز دید

10

گفت بدهید نامه‌ای گر هست

تا ز املاک زن بدارد دست

11

نامه بستد سبک زن و آورد

شادمانه به عامل باورد

12

که به زن جمله ملک باز دهد

زن بیچاره را جواز دهد

13

با خود اندیشه کرد عامل شوم

که کنم حکم زن چو حکم سدوم

14

زن دگرباره بر ره غزنین

نرود من ندارمش تمکین

15

نه به زن باز داد یک جو خاک

نه ز شاه و الهش اندُه و باک

16

زن دگر باره رای غزنین کرد

بنگر تا چه صعب لعب آورد

17

قصّه بر شاه داشت بار دگر

خواست از شاه خوب رای نظر

18

به تظلّم ز عامل باورد

بخروشید و نوحه پیش آورد

19

گفت سلطان که نامه‌ای بدهید

رسم و آیین بد دگر منهید

20

گفت زن نامه برده‌ام یکبار

لیک نگرفت نامه را بر کار

21

بود سلطان در آن زمان مشغول

سخنِ پیرزن نکرد قبول

22

گفت سلطان که بر من آن باشد

که دهم نامه تا روان باشد

23

گر بر آن نامه هیچ کار نکرد

آن عمیدی که هست در باورد

24

زار بخروش و خاک بر سر کن

پیش ما وز حدیث بی‌سر و بُن

25

زان سبک گفت ساکن ای سلطان

چون نبردند مر ترا فرمان

26

خاک بر سر مرا نباید کرد

نبود خاک مر مرا در خورد

27

خاک بر سر کسی کند که ورا

نبود بر زمانه حکم روا

28

بشنید این سخن ز زن سلطان

شد پشیمان ز گفت خود به زمان

29

گفت کای پیرزن خطا گفتم

کز حدیث تو من برآشفتم

30

خاک بر سر مرا همی باید

نه ترا کاینچنین همی شاید

31

که مرا مملکت بود چندان

که در آن ملک باشدم فرمان

32

به ایاز آن زمان سبک فرمود

که سخن بیش از این ندارد سود

33

زی غلامان سبک یکی بگزین

که رود زی نسا چو باد برین

34

که بود مرو را سواری بیست

بنگرد کاین عمید ابله کیست

35

کار بر مرد بد بگیرد سخت

پس مرو را فروکند به درخت

36

نامه در گردن وی آویزد

تا ز بد هرکسی بپرهیزد

37

بس منادی زند به شهر درون

کانکه از حکم شاه رفت برون

38

سر بپیچید و ضال و عاصی گشت

گرد خود رایی و معاصی گشت

39

مر ورا این سزا بود ناچار

تاندارد رضای سلطان خوار

40

رفت میری بدین مهم در حال

کُشت مرد فسادجو به نکال

41

عامل ابله از چنان کردار

جان به بیهوده کرد در سرِ کار

42

بعد از آن حکم شاه نافذ گشت

شیر با گور آب خورد به دشت

43

شاه را حکم چون روان باشد

عالم از عدل او جنان باشد

44

پس اگر حکم او نباشد جزم

نکند هیچکس به ملکش عزم

45

امر سلطان چو امر یزدانست

سایهٔ ایزد از پی آنست

46

لفظ مهتر که گفت از پی شاه

هست سلطان همیشه ظلّ اللّٰه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دید یک شب به خواب عبداللّٰه

پدر خویش را عُمر ناگاه

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 7 - خواب عبداللّٰه بن عمر بن الخطّاب

اگلی نظم

احنف قیس بهر جمعی اسیر

گفت کین بستگان برِ تو امیر

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 9 - حکایة فی عفوالملک و عدله

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور