صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 42 - اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گوید

بخش 42 - اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گوید

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سرِ احرار سیّدالوزرا

که ورا برگزید بار خدا

22

در محل کفایت و امکان

صاحب صاحب ری و کرمان

33

راعی خاص و عام جمله عباد

صاحب صاحب ری و کرمان

44

راعی خاص و عام جمله عباد

صاحبی به ز صاحب عبّاد

55

نیست مانند او به هفت اقلیم

از صدور جهان حدیث و قدیم

66

بری از عیب و هرچه باشد عار

در وزارت بسان صاحب غار

77

پیشوای صدور در عالم

ملک را رای او چو خاتم جم

88

ملکت از وی مرفّه و نازان

هفت سیاره‌اش چو دم‌سازان

99

روزی جن و انس در کلکش

وحی مُنزل سرشته در سلکش

1010

ظلم و عدل از اشارتش حیران

ظلم گریان و عدل ازو خندان

1111

درو درگاه عقل و جان سر اوست

نردبان پایهٔ فلک در اوست

1212

دیده از وی کمال خلق و ادب

عقلش اکفی‌الکفاة کرده لقب

1313

خطبه کرده زمانه بر شرفش

آسمان دست بوس کرده کفش

1414

دایه و مایهٔ خرد قلمش

قُبله و قبله جای جان قدمش

1515

بر زمین آسمان امکانست

بر فلک سایه‌بان رضوانست

1616

عقل مدح و خطاب وی گوید

عقل خود جز صواب کی گوید

1717

آنکه حاتم اگر شود زنده

شود از جان و دل ورا بنده

1818

فطنت و ذهن پای بر جایش

برده تا عرش رایت رایش

1919

باشد اندر نظام هردو سرای

مرد صاحب حدیث و صاحب رای

2020

اندر آن نیمه سنّت آرایست

وندر این نیمه ملک پیرایست

2121

بوده صاحب حدیث بهر خدای

هست در شغل ملک صاحب رای

2222

صاحب رای شه روّیت او

ناصح دین شه طویّت او

2323

مرد کز بهر دین خرد را باخت

باخردتر ازو خرد نشناخت

2424

عالمی عاملست در ره دین

کافی کاملست و با آیین

2525

شد ترازوی دین وزارت او

زان بدو راست شد امارت او

2626

در وزارت قویست بازوی او

زان سبب قلب خوان ترازوی او

2727

هست در مجلس خداوندی

بی‌بدان را به نیک پیوندی

2828

مرد دین را شریعت آموزد

شمع در پیش شمس نفروزد

2929

خردی را که پیش حق یازد

آن خرد پیش شرع دربازد

3030

گر زند در صلاح ملک نفس

نه ز خود کز خدای بیند بس

3131

عالم از بهر بندگی کردن

از فلک طوق ساخت در گردن

3232

پس از این دهر پر امارت را

نسخه زین در برد وزارت را

3333

طینتش بر وفای دین مجبول

طیبتش در صفای دل مشغول

3434

بخشش او به وعده و به سؤال

نه امل مال بل امل را مال

3535

آفتاب آب آسمان تصویر

ماه دیدار و مشتری تأثیر

3636

صورت و صیتش آشکار و نهان

چشمهٔ چشم چرخ و گوش جهان

3737

دینش فارغ ز گوشمال زوال

جاهش ایمن ز چشم زخم کمال

3838

خط ندانم سیاه‌تر یا موی

دل ندانم ظریف‌تر یا روی

3939

چون دلت بود نافعی از تو

شاد شد جان شافعی از تو

4040

زانکه در مذهبش قوی رایی

دست بر کار و پای بر جایی

4141

در ره او خود از چو تو دلبند

هیچ زن برنخاست از فرزند

4242

آز با جود او چو ممتلیان

پست همچون سبال جنبلیان

4343

ظلم گریان ز عدل او شب و روز

که نشد بعد از آن به خود پیروز

4444

آن وزیران که لاف عدل زدند

پیش عدلش به ظلم نامزدند

4545

تا برانداخت ظلم را خانه

نیست در ملک غزنه ویرانه

4646

ملک غزنین بهشت را ماند

تا درو خواجه کار می‌راند

4747

ظالمان را ز مملکت برکند

فتنه در خاندان ظلم افکند

4848

سال و مه در نظام دین کوشد

کفر و بدعت ز بیم بخروشد

4949

در صلابت درین زمان عمریست

بنمای ای تن ار چنو دگریست

5050

این مثابت بهرزه یافته نیست

وین به بالای غیر بافته نیست

5151

در ورع همچو شبلی صوفی

در نکت بوحنیفهٔ کوفی

5252

در حفاظ وفا یگانه شدست

اختیار همه زمانه شدست

5353

عیش عالم بدو شده تازه

هنر او گذشت از اندازه

5454

شهر یاری تنی شد او جانست

انس و جن مر ورا بفرمانست

5555

روز و شب در صلاح کار جهان

سال و مه زو بود قرار جهان

5656

قبلهٔ دانش است و جان شریف

کس چنو نیست بردبار و لطیف

5757

در زمانه به خط چنو کس نیست

با خطش خط مقله جز خس نیست

5858

خواجهٔ خواجگان هفت اقلیم

کرده سلطان جهان بدو تسلیم

5959

پادشاهان ز وی کله یابند

بی‌رهان از لقاش ره یابند

6060

همچو گردون همی کُله بخشد

عفو بستاند و گنه بخشد

6161

از هنر تاج گشته بر وزرا

درِ او مأمن همه فضلا

6262

تا که بنشست خواجه در بالش

بالش آمد ز نار در بالش

6363

شهر غزنین چه کرده بود از داد

که ورا زین صفت وزیری داد

6464

زین سپس اهل غزنی از غم و رنج

رسته گشت و نشست بر سرِ گنج

6565

آن کز اندوه فقر می بگریست

غم فراموش کرد و شاد بزیست

6666

چون خدا راه حکم بگشاید

حکمت خود به خلق بنماید

6767

زین صفت پیشکار بنشاند

کار عالم به حکم او راند

6868

شاه بهرامشاه و خواجه وزیر

برخی این چنین نکو تقدیر

6969

شاه با عدل و خواجه با انصاف

نیست این امن و ایمنی ز گزاف

7070

هرکجا عدل و امن روی نمود

خلق در رأفت و خوشی آسود

7171

طن چه داری که اینچنین بنیاد

شاه بهرامشه بهرزه نهاد

7272

چشم بد دور باد از این سلطان

که جهان را به عدل داد امان

7373

خواجه را بر ممالکش بگماشت

که بدو دین و شرع سربفراشت

7474

بر خلایق شده مبارک پی

خواجگان پیش وی شده لاشی

7575

در محاسن به کار دو جهانی

چون محاسن سپید و نورانی

7676

تا جهانست شادمانه زیاد

جان او جفت رنج و درد مباد

7777

تا جهانست باد دلشادان

که جهانیست از وی آبادان

7878

برکه بر جان و خاندانش باد

جان ما جمله در امانش باد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای سنایی چو یافتی امکان

بنمای اندرین سخن برهان

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 41 - اندر مدح وزراء و صدور و قضاة گوید

اگلی نظم

خواجه بونصر نائب دستور

چشم بد زان جمال و دانش دور

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 43 - در مدح نظام‌الملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور