صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
  4. »بخش 26 - در عدالت و ستم ناکردن

بخش 26 - در عدالت و ستم ناکردن

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شاه چون بستد از رعیّت نان

نقد شد کلّ من علیها فان

22

از رعیّت شهی که مایه ربود

بُن دیوار کَند و بام اندود

33

نان خشکار را ز من ببری

میده گردانی و تو میده خوری

44

برّهٔ خوان که وجه بابزنست

از بهای فروخ بیوه زنست

55

ملک ویران و گنج آبادان

نبود جز طریق بیدادان

66

سخت بیخی درخت از بادست

گنج پُر زر ز ملک آبادست

77

ملک آباد به ز گنج روان

شادی دل ندارد ایچ روان

88

ابر چون زُفت گشت در باران

شد ستم‌کش روانِ بیوه‌زنان

99

چون ستد شه عوامل از دهقان

ده ازو رفت و ماند بر وی قان

1010

هرکه امسال آب وَرز ببرد

سال دیگر گرسنه باید مرد

1111

گرگ چون خورد گوسفند همه

چه بُوَد سود از کلاب رمه

1212

گر نخواهی برهنه عورت تن

در گریبان مزن ز بُن دامن

1313

شاه را از رعیّت است اسباب

کام دریا ز جوی جوید آب

1414

آب جوی ار ز بحر بازگری

بحر را زان سپس شَمر شمری

1515

بس به کار آمده است و بس دلخواه

سرخی سیب را سپیدی ماه

1616

هرکه جز شاه کالبدشان دان

شاه جانست و خفته نبود جان

1717

مثل شه سر و رعیّت تن

هردو از یکدگر فزود ثمن

1818

تن بی‌سر غذای زنبورست

سر بی‌تن سزای تنّورست

1919

رونق جان ز عدل شاه بُوَد

مُلک بی‌عدل برگ کاه بُوَد

2020

ترک و ایرانی و عرابی و کرد

هرکه عادلتر است دست او برد

2121

شاه را خواب خوش نباید خفت

فتنه بیدار شد چو شاه بخفت

2222

شاه را خواب غفلتست آفت

همچو بیداریش بُوَد رأفت

2323

بالش کودکان ز خفتن دان

بالش مرد سایهٔ خفتان

2424

فلک از همّت ار چه زه دارد

روز شمشیر و شب زره دارد

2525

شب فلک دارد از ستاره حشر

روز دارد ز آفتاب سپر

2626

کم ز نرگس مباش اندر حزم

چون کنی عزم رزم و مجلس بزم

2727

نرگس از خواب از آن حذر دارد

کههمی پاس تاج زر دارد

2828

شه چو غوّاص و ملک چون دریاست

خفتنش در درون آب خطاست

2929

چون سیه روی بود نیلوفر

شب چو ماهی در آب دارد سر

3030

شه چو در بحر یار خواب شود

تخت او زود تاج آب شود

3131

چون برون شد ز کالبد غم نام

خانه ویران شمار و زن بدنام

3232

کور دل همچو کوز می باشد

تیز مغز و ضعیف پی باشد

3333

لیک محرور را دماغ قوی

تو ز تأثیر کوز می‌شنوی

3434

گور پی بند کیسه پندارد

کور می را هریسه پندارد

3535

عجز رای دلست و قدرت و جاه

خشم و کین و دروغ و بخل از شاه

3636

هرکه بر خشم و آز قاهرتر

اوست بر خصم خویش قادرتر

3737

شاه را در دماغ و بازوی چیر

حزم بد دل بهست و عزم دلیر

3838

اوّل حزم چیست رای زدن

بعد از آن عزم دست و پای زدن

3939

شاه را در خورست حزم درست

ورنه عزمش بود ز غفلت سست

4040

دل و زهره چو نور وام کند

شمس را تیغ در نیام کند

4141

زانکه در کارگاه دولت و دین

عقل بیند به جان حقیقت این

4242

مردی از شاه و خدعه از بدخواه

حمله از شیر و حیله از روباه

4343

حمله با شیر مرد همراهست

حیله کار زنست و روباهست

4444

همچو دریاست شاه خس‌پرور

گهرش زیر پای و خس بر سر

4545

بد نو کشته گنده نیک کُهن

خار باشد به جای خرما بُن

4646

همه روز از برای لقمهٔ نان

این حدیثست و دوکدان زنان

4747

میل ندهم به بد اگرچه نوست

علف خر سبوس و کاه و جوست

4848

خار بُن گرچه رست و بالا کرد

سر او را سپهر والا کرد

4949

تو طمع زو مدار میوه و گل

یار بد هست بابت سر پل

5050

نه ازو میوه خوب و نه سایه

نه ازو سود به نه سرمایه

5151

عامیان صف کشنده همچو کلنگ

لیک زیشان چو باز ناید جنگ

5252

هست در جنگ نیروی عامه

همچو ارزیز گرم بر جامه

5353

کودکان و زنان و حشو سپاه

دل و صف را کنند هر سه تباه

5454

زود خیزاست و خوش گریز حشر

زود زایست و زود میر شرر

5555

شرر تیز تگ جز ابله نیست

زادهٔ او ز عمرش آگه نیست

5656

زیرکانی که زیر کان دلند

گوهر تخم را چو آب و گِلند

5757

در میادین دین و ملک ملوک

از برای نجات و هلک ملوک

5858

یار دل به ز صبر ننهادند

ظفر و صبر هردو همزادند

5959

شه که دون را بلند و والا کرد

مر بلا را بلندبالا کرد

6060

آتشی کاب را بلند کند

بر تن خویش ریشخند کند

6161

از تف آتش گرش برد به فراز

از کف خویش بکشد آبش باز

6262

زشت زشت است در ولایت شاه

گرگ بر گاه و یوسف اندر چاه

6363

لشکری و رعیتی که سرند

نفع را تیغ و دفع را سپرند

6464

شاه بی‌بخشش آفت سپهست

بی‌نیازی سپاه ذل شهست

6565

ای بیاموخته به خاطر دون

تاجداری ز گزدم گردون

6666

چاکرت گر بدست و گر بد نیست

بد و نیکش ز تست از خود نیست

6767

چاکر مرد بد نکو نبود

آب خاکی جز از سبو نبود

6868

هست در دست تو چو تیغ و چونی

تو بدی عیب خود منه بر وی

6969

لشکر از جاه و مال شد بد دل

رعیت از بی‌زریست بی‌حاصل

7070

رعیت از تو چو با یسار شود

از برای تو جان سپار شود

7171

چون نیابد یسار بگریزد

با عدوی تو برنیاویزد

7272

تن که لاغر بُوَد بُوَد منبل

پس چو فربه شود شود کاهل

7373

مردمی با کسی که بی‌اصل است

همچو شمشیر دسته با وصل است

7474

سوی او دل چو خاک در دیگست

نزد او جان چو آب در ریگست

7575

چه به بی‌اصل زر و زور دهی

چه چراغی به دست کور دهی

7676

ای که با دین و ملک داری کار

در شره خوی خرس و خوک مدار

7777

که نکو ناید ار ز من پرسی

خوک بر تخت و خرس بر کرسی

7878

شاه شهری که بی‌خرد باشد

نیک لشکر به نرخ بد باشد

7979

لهو چون مرگ جان ملک برد

ظلم چون ریگ آب ملک خورد

8080

خاک بر باد کینه‌ور باشد

ریگ بر آب تشنه‌تر باشد

8181

شه چو بنشست بر دریچهٔ هزل

ملک بیرون پرد ز روزن عزل

8282

هزل با شاه اگر مقیم شود

خاطرش در هنر عقیم شود

8383

اول نور هست باد هبات

آخر ظلمت است آب حیات

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بشنو تا ابوحنیفه چه گفت

صفّهٔ عقل خویش را چون رُفت

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 25 - در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان

اگلی نظم

به نقیبی بگفت روزی امین

که بران صد پیاده در صف کین

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان»بخش 27 - حکایت اندر کار نادانی و بی‌سیاستی پادشاه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور