شاعر: سنایی
ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهن
عاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن
تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز
چند گویی از اویس و چند گویی از قرن
در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل
گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن
از مراد خویش برخیز ار مریدی عشق را
در یمن ساکن نگردی تا که باشی در ختن
آز را گشتن دگر آن آرزو دیدن دگر
هر دو با هم کرد نتوان یا وثن شو یا شمن
بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف
توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن
باده با فرعون خوری از جام عشق موسوی
با علی در بیعت آیی زهر پاشی بر حسن
پای این میدان نداری جامهٔ مردان مپوش
برگ بیبرگی نداری لاف درویشی مزن
زمین
عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من
صیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2391
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 390
سَروَرِ اَهلِ عَمایِم، شمعِ جمعِ انجمن
صاحبِ صاحبقَران، خواجه قوامالدین حَسَن
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 22
عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
تا چهها در می دمد این عشق در سرنای تن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1936
می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
بر سر کویی که پوشد جانها حله بدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1943
آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1949
سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن
آستین را می فشاند در اشارت سوی من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1956
روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1959
یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
بر کنار چشمه خفته در میان نسترن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1962
از بدیها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1969
فارسی متن کا ماخذ: گنجور