ای بیماری سرو ترا کرده کناغ
پس دست اجل نهاده بر جان تو داغ
خورشید و چراغ من بدی و پس از این
ناییم بهم پیش چو خورشید و چراغ
زمین
ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ
محروم ز بلبل و گلستان ز باغ
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1053
بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ
آئیم به باغ با تو ای چشم و چراغ
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1054
گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ
ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1055
از یار وفا مجوی کاندر هر باغ
بی هیچ نصیبه عشق میبازد زاغ
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 234
نیکوتری از آب روان اندر باغ
زیباتری از جوانی و مال و فراغ
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 235
نادیده من از عشق تو یک روز فراغ
بهره نبرد مرا ز وصلت جز داغ
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 236
فارسی متن کا ماخذ: گنجور