بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ
آئیم به باغ با تو ای چشم و چراغ
چون سوسن و گل ز خویش بیرون آئیم
چون آب روان رویم از باغ به باغ
زمین
از یار وفا مجوی کاندر هر باغ
بی هیچ نصیبه عشق میبازد زاغ
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 234
نیکوتری از آب روان اندر باغ
زیباتری از جوانی و مال و فراغ
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 235
نادیده من از عشق تو یک روز فراغ
بهره نبرد مرا ز وصلت جز داغ
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 236
ای بیماری سرو ترا کرده کناغ
پس دست اجل نهاده بر جان تو داغ
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 237
ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ
محروم ز بلبل و گلستان ز باغ
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1053
گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ
ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1055
فارسی متن کا ماخذ: گنجور